تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 17:4 روز شنبه نوزدهم آبان 1386

امروز شنبه اول هفته ٬ با بدحالی تمام به امید این که  هم یه فرجی بشه واسه من که هیچی درس نخونده بودم ٬ هم به خوبی بگذره هم خوش بگذره ( چه توقعات جالبی! نه!؟ ) رفتم مدرسه.

با این طرز تفکر روزم رو شروع کردم و وارد مدرسه شدم. به محض ورودم با فاجعه ای بی نظیر روبه رو شدم و اون این بود که تقریبا همه ی بچه ها یه هدبند مشکی زیر مقنعه سر کرده بودن!!

من واقعا فکر نمی کردم که ممکنه حرف ناظم همه کاره ی مدرسمون این قدر تحویل گرفته شه!

ولی خب... واقعیت تلخ بود... مثل همیشه...

همه از ترس نمره ی انضباط!

ای خدااااا

دوباره من باید می رفتم دفتر ناظم مدسه مون(برای دفاعیه)

پشت بلندگو اسمم رو صدا زد و ازم خواست که توی دفترش منتظرش باشم.

با کمال خونسردی رفتم طبقه ی هزارم!(اغراق برای نشان دادن میزان استبداد!) و منتظر شدم. خودم رو برای هر سوالی که ممکن بود پرسیده شه آماده کردم.

ناظم: نگین تو چرا؟ تو چرا هدبند نزدی؟!؟!؟!؟

من: خانوم یه سوال دارم...

ناظم:بگو...(بسیار مشتاق!)

من: چه کسانی به ما نامحرم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناظم: ... چطور؟(من من کنان!) خب معلومه مردها!

من: پس چرا من باید توی مدرسه ی دخترونه حجاب - اونم به این ابهت - داشته باشم؟؟؟؟

ناظم: خب پس دبیرای مرد چی؟ اونا...

من: من فکر می کنم شعورم در این حد باشه که بدون مقنعه جلوشون حاضر نشم!

ناظم: معلومه ٬ ولی خب اگه تو این کار رو انجام ندی بقیه هم از تو پیروی می کنن ٬ نمی شه که!

من: مسئله فقط من نیستم ... همه نباید این کار رو بکنن!

ناظم:نه! باید رعایت شه!! اسمتو نوشتم... حالا ببینم فردا چه جوری میای...

من:قول نمیدم! ببینم خدا چی می خواد! ببینم چی می شه!

نگین





دسته بندی :

لینک مطلب