تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 19:28 روز سه شنبه هشتم آبان 1386

کلاس ما دقیقا بغل آزمایشگاه مدرسه س و از بخت و اقبال بلند ما ۱۴ نفر هم بیشتر نیستیم ٬ در نتیجه به کوچک ترین خواست معلمامون راهی آزمایشگاه میشم!

اون روز شیمی داشتیم. رفتیم آزمایشگاه تا درس جدید رو اون جا آزمایش کنیم. معلم مارو به سه گروه تقسیم کرد تا مثلا خودمون آزمایشارو انجام بدیم.ما (یعنی من ٬دوست جون ٬مهرناز ،سبا و فائقه) گروه اول بودیم. قرار شد اولین آزمایش رو ما انجام بدیم. تا مواد رو پیدا کنیم یه ربع طول کشید! همه هول بودیم! موقع ریختن مواد و آب توی لوله ها تنگ آزمایش کلللللی دردسر کشیدیم.

منم خیس شده بودم هم نارنجی!(از لطف هم گروهیام.)

خلاصه... به هر زحمتی بود. آزمایشارو انجام دادیم و واکنشارو نوشتیم.

بعدش شروع کردیم به شستن وسایل و آزمایشگاه رو بهم ریختیم!! معلممونم خونسرد داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد. بالاخره وقتی کار شستن و تمیز کردن ظرفارو تموم کردیم ٬ برگشتیم کلاس.سر جاهامون نشستیم و معلم هم رفت تا در رو ببنده. همون موقع فائقه از بیرون با سرعت سعی کرد قبل بسته شدن در بیاد توی کلاس. ولی لایه در موند!! معلم سعی داشت در رو ببنده و اونم داشت له می شد!! مانتوش هم به دستگیره ی در گیر کرد و به دلیل شدت تلاش برای وارد شدن دوتا از دکمه های مانتوش کنده شد و افتاد روی زمین!! بچه ها اول با تعجب نگاش می کردن ولی چندلحظه بعد کلاس از خنده منفجر شد...

پی نوشت: روز جلسه ی اولیا و مربیان ٬ برای پدر و مادرها شیرینی و ساندیس تهیه کرده بودن که تلاش ما برای غارت اونا موقع زنگ تفریح به نتیجه ای نرسید!

 آوا





دسته بندی :

لینک مطلب