تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 13:46 روز پنجشنبه یکم شهریور 1386

سلام!

مدرسه رفتن توی تابستون هم بالاخره تموم شد! نمی دونین چه عذابیه توی این گرما بری بشینی توی کلاسی که هر زنگش باید تند و تند جزوه بنویسی و مثال حل کنی و تست کنکور بزنی!

هزار ماشاءا... که مدرسه مثلا غیرانتفاعیه! از کولر درست و حسابی که خبری نیست! کولرمون هرچند وقت یه بار فوت می کنه که اونم بعد چند دقیقه نفسش می گیره.

کلاسمونم که توی زیر زمین مدرسه ست! دلمون خوش بود به این که یه سال ترقی کردیم مارو از این زیر زمین در میارن ولی خب ... زیادی دلمون خوش بود! حالا گرمارو تحمل می کنیم ٬ فوقش در اثر گرمای زیاد چرت می زنیم دیگه! ولی سر و صدا رو چی کار کنیم؟! سر و صدای چی؟؟ سر و صدای بچه ی فینگیلیه ی مستخدم همه کاره ی مدرسمون! اتاقی که توش زندگی می کنن دقیقا روبه روی کلاس ماست! نزدیکای زنگ دوم این بچه از خواب بیدار می شه و شروع می کنه به ونگ زدن! نمی دونین چه جوری هم ونگ می زنه!!! حالا اومدیم ونگ زدن این فینگیلی هم تحمل کردیم. مامانش نزدیکای ظهر جارو برقیشو روشن می کنه و این جوری می شه که دیگه صدای معلم به ما نمی رسه!!

ونگ زدن بچه و جاروبرقی مادر که تموم می شه مهموناشون از راه می رسن! اونم نه یکی ٬ نه دوتا ٬ ماشاءا... ایلی میان مهمونی!------>

خلاصه نمی دونین چه عذابی بود این یه ماه...

واقعا خدارو شکر که تموم شد!!

یک دوست





دسته بندی :

لینک مطلب