دوستای عزیز سلام!!![]()
ما دوباره برگشتیم!![]()
امروز اولین روز مدرسه رفتن ما توی تابستون بود.
صبح ساعت ۷ خودمو رسوندم به ایستگاه اتوبوس. از دور آناهیتا رو دیدم که دم ایستگاه منتظر بود. براش دست تکون دادم. همزمان یه نگاهی به ورودی مهرناز کردم تا ببینم خبری ازش هست یا نه. درست همون لحظه مهرناز از ورودیشون بیرون اومد. براش دست تکون دادم. هرسه باهم منتظر اتوبوس بودیم. هیشکدوم هم بلیط نداشتیم.
آناهیتا یه مشت پول خرد از توی جیبش درآورد:"صبح از مامانم هرچی پول خرد داشت گرفتم!
"
چند دقیقه بعد توی کوچه ی "باریکانی" بودیم. کوچه ای که بین بچه های مدرسه ی ما خیلی معروفه و راه همیشگیه ما هستش. داشتم می گفتم که همه با دیدن من توی این لباس مدرسه اونم وسط تابستون تعجب کردن!
هنوز به وسط کوچه نرسیده بودیم که مهرناز گفت:"بچه ها! اون فرهمند(ناظم همه کاره ی مدرسه مون(!) نیست؟!
" من و آنا یه نگاهی به زن کوتاه قدی که با عجله داشت به ته کوچه می رسید نگاه کردیم و همزمان باهم گفتیم: " اه ه ه ه ه !!
" و مهرناز در ادامه ی حرکت ما گفت:" سالی که نکوست از تابستانش پیداست!!
"
وارد مدرسه که شدیم اولین چیزی که باعث شد عصبی شیم این بود که دیدیم کلاسمون همون جای قبلیه! یعنی زیرزمین مدرسه!![]()
اعصاب همه به هم ریخت ... آخه مثلا خیرسرمون سال سومی این مدرسه هستیم! رفتیم توی حیاط و با منظره ی اجتماع بچه های مدرسه جلوی برد روبه رو شدیم. خیلی زود فهمیدیم که لیست کلاس بندیه بچه هاست. من که تو دلم خداخدا می کردم که ما ۵تا رو از هم جدا نکرده باشن رفتم جلو.
اولین چیزی که دیدم اسم مهرناز بود. بعدش هم آناهیتا ... تویه نظر کل لیست و دیدم ولی اسمم نبود!
لیست کلاس بقلی رو دیدم. اونجا بودم. همراه دوست جون(دوست یک دوست).
همه از کلاس بندی ناراضی بودن.
ـ آخه کلاس بندیه پارسال چش بود؟!
ـ اه! گند زدن به کلاسا!!
همین جوری داشتیم غر می زدیم که کم کم بچه های دیگه هم رسیدن و اولین چیزی که می گفتن این بود: " کی این کلاس بندیه مزخرف رو کرده!! من نمی خواااااااااااااااام!!
"
چند دقیقه بعد فرهمند اومد و گفت که زود باشین صف ببندین.
بعدش سبزه کم بود به گل نیز آراسته شد!
مدیرمون از راه رسید و شروع کرد به حرف زدن!![]()
زنگ اول "حسابان"
ـ بچه ها! حسابان مثل ریاضی ۲ نیستا!
باید حسابی بخونین ... حتی یه تمرین هم نباید از دست بدین. نهایی هستین! باید حسابی بخونین. سخت نیست ولی اگه نخونید همچین سخت می شه که ممکنه حتی بیفتین! خب ... دفتر هم ما ۲تا دفتر ۲۰۰ برگ لازم داریم! حالا دفتراتونو وا کنین که می خوام درس و شروع کنم!!![]()
زنگ دوم "فیزیک"
هوا خیلی گرم بود ... حسابی خوابم گرفته بود و این جوری بودم - - - ->![]()
حدود شونصد دفه خمیازه کشیدم که آخر سر منجر شد معلم فیزیک چپ چپ نگام کنه!![]()
![]()
ـ خب ... اگه سوالی نیست درسو شوع کنیم.
ـ خانوم دفتر چند برگ باید بیاریم؟!![]()
ـ فکر می کنم ۲۰۰ برگ خوب باشه ... ولی اگه بیشترم شد چه بهتر!!![]()
فکر کردم اگه این جوری پیش بره و هر معلمی بیاد بگه دفتر ۲۰۰ برگ باید بیارین از فردا باید جای کیف از چرخ دستی یا فرقون استفاده کنم.![]()
![]()
زنگ سوم "جبر و احتمال"
معلم نیومده گفت:" بچه ها دفتراتونو وا کنین درسو شروع کنیم!"
ماها که حسابی جاخوردیم همدیگرو نگاه کردیم. یکی از ته کلاس گفت:"خانوم نمی خواین خودتونو معرفی کنین؟!
"
خودشو معرفی کرد و گفت:" خب باز کنین تا شروع کنیم."
یکی دیگه گفت:"خانوم نمی خواین یکم درباره ی جبر بگین؟!
ما نمی دونیم چه جور درسیه!
"
...
بالاخره بعد سوال جواب های ما به یه نتایجی رسیدیم.
و معلم درسو شروع کرد.![]()
![]()
ماشالا! یه لحظه هم فرصت نداد. تندوتند درس داد!![]()
زنگ آخر "فیزیک" ---->زنگ خواب![]()
من دیگه کارم از این
گذشته و به این
رسیده بود!![]()
معلم هم تا تونست ٬ تا ثانیه ی آخر درس داد و تمرین حل کرد!!![]()
عجب روزی بود اولین روز مدرسه تو تابستون!![]()
![]()
![]()
برای سال جدید تحصیلی برای وبلاگ نقشه های جدید داریم. منتظر ما باشید!!![]()
یک دوست


