تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 12:47 روز چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

اینم از آخرین امتحان

صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدم تا مثلا هندسه دوره کنم. تا ۵ و نیم دوره تموم شد و منم که خیلی خوابم میومد ولو شدم رو راحتی و نفهمیدم چی شد خوابم برد. تا این که مامان اومد و خواست بیدارم کنه گفت: وای! خواب موندیا! بچه ها امتحانو دادن دارن برمی گردنا!مثل برق از راحتی جدا شدم. دیدم ساعت هفته! مثلا قرار بود ۷ مدرسه باشم چون به دوست جون(دوست یک دوست) قول داده بودم زود میرم. با هزار بدبختی ۷ و نیم رسیدم مدرسه. همه ی بچه ها هول بودن و هی از هم سوال می کردن که این چی می شد؟ اون چی می شد؟ منم که تعطیل بودم!هیچی یادم نمی یومد.

سر جلسه یه نیم ساعتی گذشته بود که به برگم نگاه کردم دیدم در جمع ۲تا سوال رو بیشتر جواب ندادم!!اون ۲تا هم نصفه بودن! می خواستم بزنم زیر گریه. گریه م هم نمی اومد آخه! شوکه بودم. خودمو جمع کردم و رفتم تو سوالا بلکه یه چیزی از توشون دربیارم.

وقت امتحان ۲ ساعت بود. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ بود ولی هیشکی حتی فکر دادن برگه شوهم نداشت. همه سخت مشغول بودن. کلاس ما هم که همه خرخوووووووووووووووووووون!! هیشکی صداش درنمی یومد. یهو صدای دادو بیداد کلاس بقلی ها بلند شد.

ـ هی خانوووووووووووووم!! خیلی سخته ...

ـ خانوم وقت خیلی کمه.

ـ خانوم من ۱۰ هم نمی شم.

ـ خانوم این سوال چی می گه؟

ـ بچه ها ساکت!!

خیالم راحت شد!پس فقط من نبودم که چت می زدم! ۲۰ دقیقه از وقت اصلی گذشت و بچه ها به زور برگه هاشونو دادن. من چند بار شمردم ببینم نمره م به ۱۰ می رسه یا نه!ولی هربار می شمردم نمی رسید.

بعد امتحان همه ریختیم دفتر مدیر

ـ خانوم سوالا خیلی سخت بودن.

ـ اصلا در این حد با ما کار نشده بود.

گفتیم و گفتیم. ولی کی گوش می داد؟

به معاون آموزشیمون گفتیم: خانوم ما می یوفتیما!

گفت: عیبی نداره ... هرکی هم بیفته می یاد همین جا دوباره امتحان می ده!

(آخ به همین راحتی ...)

چیزی نیست که نه؟ یه بار دیگه می دیم ...

موقع برگشت به خونه هرچی بلد بودیم و نبودیم نثار معلم هندسه مون کردیم. همه انقدر ناراحت بودن انگار نه انگار که امتحان آخر بود.

مثلا می خواستیم بعد امتحان بریم حسابی باهم حالشو ببریم. هیشکی دل و دماغشو نداشت. رفتیم یه چیزی بخوریم. از گلوم پایین نمی رفت.

قبل از خدافظی دوباره عالم و آدم رو نفرین کردیم و همه مثل شکست خورده های بدبخت رفتیم خونه هامون.

اینم از آخرین امتحان ...

یک دوست





دسته بندی :

لینک مطلب