سلام بچه ها!![]()
دیروز بهم جایزه دادن.
پارسال توی یه مسابقه ی تصویرگری از قصه های قرآنی شرکت کرده بودم.
توی مرحله ی منطقه ای نقاشیم اول شد.
که چند هفته پیش یه جشنی به مناسبتش برگزار شد و بهم یه حوله لباسی سبز دادن.
یه مسابقه هم بعدش برگزار شد و اونایی که توی منطقه اول شده بودن رفتن مرحله ی استانی. دوباره یه نقاشی دیگه - این دفعه توی محل مسابقات کشیدم. - این نقاشی هم توی استان پنجم شد!
دیروز رفتم جایزه ی اونو بگیرم. یه جشن توی تالار فرهنگ بود.وقتی وارد سالن شد برای چند ثانیه حس کردم اشتباه اومدم!
می دونید چرا؟! چون همه ی خانم های اون جا و دخترا چادر داشتن.
من فقط مقنعه سرم بود.
اونم درست حسابی سرم نکرده بودم. سریع رفتم ته سالن نشستم.
انقدر دیر رسیده بودم که آخر مراسم بود و می خواستن جایزه هارو بدن!
آقایی که اسم برنده هارو می خوند نمی دونم به چه دلیل غیرقانع کننده ای اسم کوچیکه دخترارو نمی خوند!!
بعد از این که چندتا مرادی و محمدی و احمدی پیدا شد و مجبور شد اسم کوچیک رو بخونه گفت:"من واقعا معذرت می خوام اسم کوچیک رو می خونم!"![]()
بالاخره اسم منو صدا زدن. جایزه م یه کارت هدیه پونزده هزار تومنی بود.![]()
پی نوشت:دوستان عزیز لطفا از من شیرینی نخواین!
چون من شیرینی بده نیستم!![]()
یک دوست
سلام بچه ها!
خب این جور که معلومه کم نیستن دوستایی که می خوان ما دوباره این جا رو راه بندازیم! ای ول! از همه ی بچه هایی که این جا علام کردن یا یه جور دیگه به گوشم رسوندن که علاقمندن تشکر می کنم!![]()
برای شروع یه خاطره ی جالب از بابک براتون میذارم.
فعلا همین![]()
یک دوست

(عکس ۳ دقیقه قبل امتحان)
یه دبیر فیزیکی داریم...یعنی داشتیم...دیزلی...داغون...!! ببین تا چه حد...
از روز اولی که این پاش رو تو کلاس خجسنه و خرم ما گذااااااشت بچه ها اذیتش کردن.
1 - چون لهجه یی داشت زیبااااااااا
2- همه چی بلد بود به غیر از فیزیک
یکی از آزارهایی که به این بند خدا رسوندن بچه ها ( من نبودم به خدا) بشته صندلیش انقدر خورده گچ ریختن که 1 ثانیه که نشست کتش تغییر رنگ داد.
زنگ خورد رفت بیرون هفته ی بعد اول زنگ 2 نمره از کل کلاس کم کرد.
آخه نامرد درس بلد نبود بده...میگفت گوش کنید...فحش میداد به بچه ها دستشم روشون بلند میشد![]()
این بابا روزه آخر گفت یادتونه از اول مهر بلاهایی که سر من میوردید بعد چشماش شبیه این گربه ه تو شرک شد![]()
![]()
بعد یهو تغییر کرد...حالا نوبت منه ...نابودتون میکنم...نمره بهتون نمیدم...فلان فلانها بچه هام همه اینجوری
بودن.
روزه قبل امتحان من که دیدم چیزی نمیفهمم کتاب رو بوسیدم فردا رفتم مدرسه دیدم به من آخرین نفرم... ساعت 10 امتحان داشتیم من 9 رسیدم بچه ها از 7 زنبیل گذاشتن...دیدم این جزوه اونو میگیره ...این از اون اون از این سوال میپرسه... منم خدا استعداد بهم داده از 6 فصل 1 فصل بلد بودم. یکی یکی دبیر شدیم واسه هم توضیح دادیم.
خلاصه رفتیم سر جلسه ...
سوال 1 .... -->
(بابک وقتت رو هدر نده ...برو سوال بعد )
سوال 2 .... --->
( این سوال رو که مطمئن نیسی برو سوال بعد)
سوال 3 ...---->
( ببخشید آقای مراقب این چیه اینجا؟.... این اصلا نبود![]()
![]()
تو کتاب)
سوال 4 ...---> چقدر خسته شدم... یکم باید صبر کنم تا مغزم آزاد بشه.
خلاصه تا 14 رو رفتم 5 یا 6 تاش رونوشتم اونم ناقص.
سرم رو گرفتم بالا...
ببینید صحنه تو عمرم به این جالبی ندیده بودم![]()
![]()
5 6 نفر داشتن تق تق خودکار بالا پایین میکردن....
3 4 نفر در تلاش و کوشش بودن یه مگس رو بگیرن
2 3 نفر سرشون رو صندلی داشتن خرناس میکشیدن
بغلیم داشت رو دیوار خاطره مینوشت.
اینوریمم داشت مثله چی گریه میکرد
گفتم خب جای شکرش باقیه یه آدم حسابی هست.
ااااااااااااان ااااااااااین اههههههههههن....هر چی زووووووووور زدم دیدم خیر اشک من در نمیاد.
این صحنه دیگه اوج خنده بود...
همه جا ساکت بود یکی از بچه ها از خواب پرید بلند شد با صورت رفت تو در...بد تازه بیدار شد فهمید کجاست . باور کنید بلیط اتوبوس در آورد داشت میداد به مراقبه...اصلا اوت....منگ...یعنی شوووووووت![]()
خلاصه بعد از کلی بالا پایین کردن برگه ها پاشدیم تحویل دادیم.
بابک(نویسنده ی مهمان)
سلااااااااااااااااااااااااام!
چه گرد و خاکی!![]()
![]()
اوه اوه!![]()
خیلی دلم می خواد یه دستی به سر و روی این جا بکشم ولی باید ببینم هنوزم مثل سابق طرفدار داره یا نه! الکی که نمیشه...
هرکی دوست داره این جا دوباره راه بیفته توی نظرات اعلام کنه! منتظرتونم...![]()
![]()
یک دوست
امروز شنبه اول هفته ٬ با بدحالی تمام به امید این که هم یه فرجی بشه واسه من که هیچی درس نخونده بودم ٬ هم به خوبی بگذره هم خوش بگذره ( چه توقعات جالبی! نه!؟ ) رفتم مدرسه.
با این طرز تفکر روزم رو شروع کردم و وارد مدرسه شدم. به محض ورودم با فاجعه ای بی نظیر روبه رو شدم و اون این بود که تقریبا همه ی بچه ها یه هدبند مشکی زیر مقنعه سر کرده بودن!!![]()
من واقعا فکر نمی کردم که ممکنه حرف ناظم همه کاره ی مدرسمون این قدر تحویل گرفته شه!![]()
![]()
ولی خب... واقعیت تلخ بود... مثل همیشه...
همه از ترس نمره ی انضباط!
ای خدااااا
دوباره من باید می رفتم دفتر ناظم مدسه مون(برای دفاعیه)
پشت بلندگو اسمم رو صدا زد و ازم خواست که توی دفترش منتظرش باشم.
با کمال خونسردی رفتم طبقه ی هزارم!(اغراق برای نشان دادن میزان استبداد!) و منتظر شدم. خودم رو برای هر سوالی که ممکن بود پرسیده شه آماده کردم.
ناظم: نگین تو چرا؟ تو چرا هدبند نزدی؟!؟!؟!؟
من: خانوم یه سوال دارم...
ناظم:بگو...(بسیار مشتاق!)
من: چه کسانی به ما نامحرم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناظم:
... چطور؟(من من کنان!) خب معلومه مردها!
من: پس چرا من باید توی مدرسه ی دخترونه حجاب - اونم به این ابهت - داشته باشم؟؟؟؟
ناظم: خب پس دبیرای مرد چی؟ اونا...
من: من فکر می کنم شعورم در این حد باشه که بدون مقنعه جلوشون حاضر نشم!
ناظم: معلومه ٬ ولی خب اگه تو این کار رو انجام ندی بقیه هم از تو پیروی می کنن ٬ نمی شه که!
من: مسئله فقط من نیستم ... همه نباید این کار رو بکنن!
ناظم:نه! باید رعایت شه!! اسمتو نوشتم... حالا ببینم فردا چه جوری میای...
من:قول نمیدم!
ببینم خدا چی می خواد!
ببینم چی می شه!![]()
نگین
کلاس ما دقیقا بغل آزمایشگاه مدرسه س و از بخت و اقبال بلند ما ۱۴ نفر هم بیشتر نیستیم ٬ در نتیجه به کوچک ترین خواست معلمامون راهی آزمایشگاه میشم!
اون روز شیمی داشتیم. رفتیم آزمایشگاه تا درس جدید رو اون جا آزمایش کنیم. معلم مارو به سه گروه تقسیم کرد تا مثلا خودمون آزمایشارو انجام بدیم.ما (یعنی من ٬دوست جون ٬مهرناز ،سبا و فائقه) گروه اول بودیم. قرار شد اولین آزمایش رو ما انجام بدیم. تا مواد رو پیدا کنیم یه ربع طول کشید! همه هول بودیم! موقع ریختن مواد و آب توی لوله ها تنگ آزمایش کلللللی دردسر کشیدیم.
منم خیس شده بودم هم نارنجی!(از لطف هم گروهیام.)
خلاصه... به هر زحمتی بود. آزمایشارو انجام دادیم و واکنشارو نوشتیم.
بعدش شروع کردیم به شستن وسایل و آزمایشگاه رو بهم ریختیم!! معلممونم خونسرد داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد. بالاخره وقتی کار شستن و تمیز کردن ظرفارو تموم کردیم ٬ برگشتیم کلاس.سر جاهامون نشستیم و معلم هم رفت تا در رو ببنده. همون موقع فائقه از بیرون با سرعت سعی کرد قبل بسته شدن در بیاد توی کلاس. ولی لایه در موند!! معلم سعی داشت در رو ببنده و اونم داشت له می شد!! مانتوش هم به دستگیره ی در گیر کرد و به دلیل شدت تلاش برای وارد شدن دوتا از دکمه های مانتوش کنده شد و افتاد روی زمین!! بچه ها اول با تعجب نگاش می کردن ولی چندلحظه بعد کلاس از خنده منفجر شد...
پی نوشت: روز جلسه ی اولیا و مربیان ٬ برای پدر و مادرها شیرینی و ساندیس تهیه کرده بودن که تلاش ما برای غارت اونا موقع زنگ تفریح به نتیجه ای نرسید!
آوا
دوستای خوبم سلااااام!!![]()
ما دوباره برگشتیم!![]()
خیلی دلم واسه ی این جا و شما تنگ شده بود!
رفتم سراغ پرچونه ها(نویسنده های قدیمی) و ازشون خواستم دوباره همراهم شن ٬ همه موافق بودن!
جز دوست یک دوست.![]()
یه تغییرات کوچیک توی تیم به وجود اومده! مهرناز ٬ آوا ٬ آناهیتا و نگین(عضو جدید!!
) جزء نویسندگان ثابت هستند! علاوه بر نویسندگان ثابت ٬ نویسندگان مهمان هم داریم که همین جا می خوام معرفیشون کنم!
فاطمه یکیشونه
٬ اگه پست های قبلی مارو دنبال کرده باشین حتما یادتونه که یه خاطره از تصادف با ماشین مامانش برامون نوشته بود!![]()
آنا یکی دیگه از نویسندگان مهمانه!
آنا هم تمام مدت توی پست های قبلی به اسم گیگیلی کامنت می ذاشت!![]()
از همشون ممنونم که منو تنها نمی ذارن و همیشه کنارم هستن! خیلی دوستتون دارم دوستای خوبم!![]()
![]()
![]()
آناهیتا چون دیگه توی کلاس ما نیست قراره خاطره هایی از کلاس خودشون برامون بنویسه با عنوان
" گزارش هایی از کلاس بقلی " !![]()
امیدوارم بتونیم این جا خاطرات خوشی رو ثبت کنیم!
منتظر شماهم هستیم!
یک دوست
سلام دوستای خوبم
اومدم که خدافظی کنم.
می خوام این وبلاگ رو ببندم.
شاید یه روزی دوباره بازش کردم.
شاید...
از همه ی اونایی که توی این مدت همراهم بودن خیلی ممنونم. به خصوص فورگاتن ٬ پیمان ٬ داینای مهربون ٬ زمستونی ٬ بابک ٬ سیاوش ٬ کریزی و همه ی همکلاسیام.
از دوست جون (دوست یک دوست) ٬ آوا ٬ مهرناز ٬ آناهیتا هم خیلی ممنونم که کمکم کردن.
خداحافظتون![]()
یک دوست
سلام!![]()
![]()
مدرسه رفتن توی تابستون هم بالاخره تموم شد! ![]()
نمی دونین چه عذابیه توی این گرما بری بشینی توی کلاسی که هر زنگش باید تند و تند جزوه بنویسی و مثال حل کنی و تست کنکور بزنی!![]()
هزار ماشاءا... که مدرسه مثلا غیرانتفاعیه! ![]()
![]()
از کولر درست و حسابی که خبری نیست! کولرمون هرچند وقت یه بار فوت می کنه که اونم بعد چند دقیقه نفسش می گیره.![]()
![]()
کلاسمونم که توی زیر زمین مدرسه ست! ![]()
دلمون خوش بود به این که یه سال ترقی کردیم مارو از این زیر زمین در میارن ولی خب ... زیادی دلمون خوش بود!
حالا گرمارو تحمل می کنیم ٬ فوقش در اثر گرمای زیاد چرت می زنیم دیگه! ![]()
ولی سر و صدا رو چی کار کنیم؟!
سر و صدای چی؟؟
سر و صدای بچه ی فینگیلیه ی مستخدم همه کاره ی مدرسمون!
اتاقی که توش زندگی می کنن دقیقا روبه روی کلاس ماست!
نزدیکای زنگ دوم این بچه از خواب بیدار می شه و شروع می کنه به ونگ زدن! ![]()
نمی دونین چه جوری هم ونگ می زنه!!!
حالا اومدیم ونگ زدن این فینگیلی هم تحمل کردیم.
مامانش نزدیکای ظهر جارو برقیشو روشن می کنه و این جوری می شه که دیگه صدای معلم به ما نمی رسه!!![]()
![]()
![]()
ونگ زدن بچه و جاروبرقی مادر که تموم می شه مهموناشون از راه می رسن! ![]()
اونم نه یکی ٬ نه دوتا ٬ ماشاءا... ایلی میان مهمونی!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
------>![]()
![]()
خلاصه نمی دونین چه عذابی بود این یه ماه...![]()
![]()
واقعا خدارو شکر که تموم شد!!![]()
یک دوست
دوستای عزیز سلام!!![]()
ما دوباره برگشتیم!![]()
امروز اولین روز مدرسه رفتن ما توی تابستون بود.
صبح ساعت ۷ خودمو رسوندم به ایستگاه اتوبوس. از دور آناهیتا رو دیدم که دم ایستگاه منتظر بود. براش دست تکون دادم. همزمان یه نگاهی به ورودی مهرناز کردم تا ببینم خبری ازش هست یا نه. درست همون لحظه مهرناز از ورودیشون بیرون اومد. براش دست تکون دادم. هرسه باهم منتظر اتوبوس بودیم. هیشکدوم هم بلیط نداشتیم.
آناهیتا یه مشت پول خرد از توی جیبش درآورد:"صبح از مامانم هرچی پول خرد داشت گرفتم!
"
چند دقیقه بعد توی کوچه ی "باریکانی" بودیم. کوچه ای که بین بچه های مدرسه ی ما خیلی معروفه و راه همیشگیه ما هستش. داشتم می گفتم که همه با دیدن من توی این لباس مدرسه اونم وسط تابستون تعجب کردن!
هنوز به وسط کوچه نرسیده بودیم که مهرناز گفت:"بچه ها! اون فرهمند(ناظم همه کاره ی مدرسه مون(!) نیست؟!
" من و آنا یه نگاهی به زن کوتاه قدی که با عجله داشت به ته کوچه می رسید نگاه کردیم و همزمان باهم گفتیم: " اه ه ه ه ه !!
" و مهرناز در ادامه ی حرکت ما گفت:" سالی که نکوست از تابستانش پیداست!!
"
وارد مدرسه که شدیم اولین چیزی که باعث شد عصبی شیم این بود که دیدیم کلاسمون همون جای قبلیه! یعنی زیرزمین مدرسه!![]()
اعصاب همه به هم ریخت ... آخه مثلا خیرسرمون سال سومی این مدرسه هستیم! رفتیم توی حیاط و با منظره ی اجتماع بچه های مدرسه جلوی برد روبه رو شدیم. خیلی زود فهمیدیم که لیست کلاس بندیه بچه هاست. من که تو دلم خداخدا می کردم که ما ۵تا رو از هم جدا نکرده باشن رفتم جلو.
اولین چیزی که دیدم اسم مهرناز بود. بعدش هم آناهیتا ... تویه نظر کل لیست و دیدم ولی اسمم نبود!
لیست کلاس بقلی رو دیدم. اونجا بودم. همراه دوست جون(دوست یک دوست).
همه از کلاس بندی ناراضی بودن.
ـ آخه کلاس بندیه پارسال چش بود؟!
ـ اه! گند زدن به کلاسا!!
همین جوری داشتیم غر می زدیم که کم کم بچه های دیگه هم رسیدن و اولین چیزی که می گفتن این بود: " کی این کلاس بندیه مزخرف رو کرده!! من نمی خواااااااااااااااام!!
"
چند دقیقه بعد فرهمند اومد و گفت که زود باشین صف ببندین.
بعدش سبزه کم بود به گل نیز آراسته شد!
مدیرمون از راه رسید و شروع کرد به حرف زدن!![]()
زنگ اول "حسابان"
ـ بچه ها! حسابان مثل ریاضی ۲ نیستا!
باید حسابی بخونین ... حتی یه تمرین هم نباید از دست بدین. نهایی هستین! باید حسابی بخونین. سخت نیست ولی اگه نخونید همچین سخت می شه که ممکنه حتی بیفتین! خب ... دفتر هم ما ۲تا دفتر ۲۰۰ برگ لازم داریم! حالا دفتراتونو وا کنین که می خوام درس و شروع کنم!!![]()
زنگ دوم "فیزیک"
هوا خیلی گرم بود ... حسابی خوابم گرفته بود و این جوری بودم - - - ->![]()
حدود شونصد دفه خمیازه کشیدم که آخر سر منجر شد معلم فیزیک چپ چپ نگام کنه!![]()
![]()
ـ خب ... اگه سوالی نیست درسو شوع کنیم.
ـ خانوم دفتر چند برگ باید بیاریم؟!![]()
ـ فکر می کنم ۲۰۰ برگ خوب باشه ... ولی اگه بیشترم شد چه بهتر!!![]()
فکر کردم اگه این جوری پیش بره و هر معلمی بیاد بگه دفتر ۲۰۰ برگ باید بیارین از فردا باید جای کیف از چرخ دستی یا فرقون استفاده کنم.![]()
![]()
زنگ سوم "جبر و احتمال"
معلم نیومده گفت:" بچه ها دفتراتونو وا کنین درسو شروع کنیم!"
ماها که حسابی جاخوردیم همدیگرو نگاه کردیم. یکی از ته کلاس گفت:"خانوم نمی خواین خودتونو معرفی کنین؟!
"
خودشو معرفی کرد و گفت:" خب باز کنین تا شروع کنیم."
یکی دیگه گفت:"خانوم نمی خواین یکم درباره ی جبر بگین؟!
ما نمی دونیم چه جور درسیه!
"
...
بالاخره بعد سوال جواب های ما به یه نتایجی رسیدیم.
و معلم درسو شروع کرد.![]()
![]()
ماشالا! یه لحظه هم فرصت نداد. تندوتند درس داد!![]()
زنگ آخر "فیزیک" ---->زنگ خواب![]()
من دیگه کارم از این
گذشته و به این
رسیده بود!![]()
معلم هم تا تونست ٬ تا ثانیه ی آخر درس داد و تمرین حل کرد!!![]()
عجب روزی بود اولین روز مدرسه تو تابستون!![]()
![]()
![]()
برای سال جدید تحصیلی برای وبلاگ نقشه های جدید داریم. منتظر ما باشید!!![]()
یک دوست
این داستان کاملا واقعی و جنایی می باشد و برگرفته از هیچ گونه خیالاتی نیست!
دو روز بعد از امتحانات بود. امتحانات حسابی بهم فشار آورده بودن و من درحال گذروندن اوقات فراغت بودم که با لگد و فریادهای مامان خانوم از خواب ناز پریدم.
خانوم داشتند می گفتند که بریم یه کلاسی چیزی برای تابستون اسم نویسی کنیم.
ـ آخه مامان من بذار کفن این امتحانات خشک بشه چشم! میریم ثبت نام می کنیم.
ولی مگه گوش می داد؟!
به زور خانوم ساعت ۱ بعد از ظهر توی ذلّ گرما از خونه زدیم بیرن. ابتدا برای گرفتن یک کارت کوفتی روانه ی بانک ملی شدیم. نمی دونم گرفتن این کارت چه قدر طول کشید که ساعت ۳:۳۰ شد. حالا هی به مامان خانوم غر می زدم که بریم خونه. ولی مگه گوش می داد؟! ساعت نزدیک ۴ شد که درای بانک روهم بستن و ما هنوز توی بانک بودیم. من نزدیک در خروجی نشسته بودم که یه مرد تپل - حدود ۳۰ ساله - پشت در ظاهر شد. می خواست بیاد تو که نگهبان گفت فردا بیاد. مرده یه نگاهی به من انداخت و گفت: درو وا می کنی؟
منم که از دست مامان خانوم عصبانی بودم و اصلا حوصله ی این یکی رو نداشتم به سرعت سرمو برگردوندم. درهمون لحظه یک نفر می خواست از بانک بره بیرون و نگهبان در خروجی رو که اون مرد نپل پشتش بود رو باز کرد. یه دفه پسره درو محکم هل داد و به زور اومد تو. به دنبالش ۴ تا مرده دیگه که همگی جورابای سیاه زنونه (بسیار بدبو!) به سرکشیده بودن و کلاه به سر وارد شدن. یکی کارد داشت و بقیه هم اسلحه داشتن. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و من نمی فهمیدم اینا کی هستن. حدود چند ثانیه طول کشید که تازه فهمیدم اینا دزد هستن!
به سرعت به سمت مامانم رفتم و از ترس کنارش نشستم. دزدا فریاد می کشیدن و می گفتن: بخوابین رو زمین! تکون نخورین!! می زنم مغزتو می ریزم زمین!!! همون جا وایستا ... !
یه دفه وجود یه نفرو پشت سرم حس کردم. برگشتم ٬ دیدم که یکی از دزدا با کارد بالای سرم وایستاده! با یه لحن بد به من و مامانم گفت پاشین برین اونور! بعدش مارو به تندی روی زمین هل داد. در ضمن فقط من و مامانم همراه یک مرد با کارکنان بانک توی بانک بودیم. بعد از ۲ دقیقه همه ی بانک رو خالی کردن!!
مدیر بانک حرکتی کرد تا از بیرون رفتن اونا جلوگیری کنه که دزده تهدیدش کرد. "به خدا می زنم بچه هاتو یتیم می کنماااااا!!!!" ولی مدیر بانک بازم مقاومت کرد. بعدش یه دفه یه صدای بلند اومد. من از ترسم نفهمیدم چندتا دعا و صلوات فرستادم! دزده به پای مدیر بانک شلیک کرد و چندتا فحش خیلی بد داد و دررفتن!!(بی ادبا !)
هیچ کس تا ۲ دقیقه تکون نخورد. وقتی دیدیم که رفتن کم کم بلند شدیم و دیدیم پای رئیس بانک پر خونه!! منم شوکه شده بودم. به قدری که حتی گریه م هم نمی یومد. دزدا سیم تلفن رو قطع کرده بودن.
بعد ۱۰ دقیقه پلیس و بعد یه ربع آمبولانس رسید.(رئیس بانک رو به مرگ بود!!)
ماهم تا ساعت ۸ گیر بانک بودیم و توسط پلیسا بازجویی شدیم.
پلیس: خب شما آدرس خونتون رو به ما بدین.
مامانم در کمال خونسردی: نه نمی تونم بدم.
پلیس درکمال ناباوری:چراااا؟!
ـ شاید دزدا آدرس خونه ی مارو پیدا کنن ... اونوقت بیان سروقت ما.
ـ نه خانوم! این پرونده توی آگاهیه. امکان نداره!!
ـ اصلا شاید دزدا بین پلیسا باشن ٬ اونوقت بفهمن ما لوشون دادیم. نه نه! نمی دم!!
پلیس با تعجب(!): دست شما درد نکنه خانوم!
مامانم در کمال خونسردی: خواهش می کنم.
به محض خروج از بانک تمام خبرنگارا روی سرمون خراب شدن. مامانم هم شبیه این آدمای مهم از ترسش عینکشو زد و روسریشم گرفت جلوی صورتش و رفتیم.
آناهیتا
سلام!![]()
اگه می بینید که دیر به دیر پست می فرستیم بدونین که با تموم شدن مدرسه ها سوژه های خنده ی ما هم کم شده. دیگه شرمنده تون هستیم ... تابستونه و هزار درد و مصیبت!![]()
حالا امروز اومدم این جا تا براتون یکی از اون ته مونده هامونو تعریف کنم. این پست رو قرار بود دوست جون (دوست یک دوست) زحمتشو بکشه و بنویسه ... ولی چی بگم که این دوست جون هم مارو کشت با این برنامه هاش!! تا حالا که هی می گفت امتحان داریم و از این حرفا ... حالا هم که گیر فاینال زبانشه!
(کچلم کرد!)
منم حالا تصمیم گرفتم خودم بنویسمش.![]()
این دوست جون قرار بود درباره ی نحوه ی بیدار شدن نویسنده های وبلاگ(پرچونه ها!) بنویسه ... قبلا می گفت که می خواد این جوری شروع کنه.
اگه بخوایم به ترتیب بیدار شدن اعضا رو رده بندی کنیم در رتبه ی اول آوا و آناهیتا قرار دارن. به طوری که این ۲تا امید اعضای خانواده هستن!
اگه این دوتا خواب بمونن (که جز نوادر بشری هستش!) کل خانواده خواب می مونن! پس می بینین که این ۲تا جز سحرخیزان هستن!![]()
بعد از این ۲تا "یک دوست" (که خودم باشم) در رتبه ی دوم قرار دارم ...
من اصولا آدم خوش خوابی هستم ولی وقت مدرسه ها و امتحانا چون کلا با صدای ساعتم مشکل دارم از خواب راحت بیدار می شم. به نظرم صدای ساعتم نحس ترین صدای دنیاست!
وقتی صداشو می شنوم یاد بدبختی ٬ استرس ٬ اضطراب و هزارجور درد و مرض می افتم!
بعد از من مهرناز رتبه ی سوم رو مال خودش کرده. مهرناز آدم خوش خوابیه ولی اونم یه مشکل کوچولو با ساعتش داره ...
مشکلش اینه که این ساعت طوری تهیه شده که اگه صداشو بشنوی درجا سکته می زنی! صداش خیلی بلنده و تقریبا فریاد می زنه!!
(یه بار تو دستش بود دکمه شو زد من از ترس سکته زدم!
)
در آخر هم خود دوست جون (دوست یک دوست) قرار داره ...
ایشون بسی خوش خواب هستن که بنده هیچ بشری رو ندیدم که به اندازه ی ایشون خواب رو دوست داشته باشه!! از اون جایی که خواب رو به همه کس و همه چیز ترجیح می ده موقع امتحان ها با مشکلات عدیده و پدیده مواجه شده بود ... هربار می خواست بیدار شه خواب می موند. ما هم که دیدیم بیچاره گناه داره هی خواب می مونه بهش گفتیم ساعت بالای سرت. ایشون هم پیشنهاد مارو پذیرفتن و ساعت گذاشتن ولی صبح درکمال ناباوری بیدار شدن و دیدن که خواب موندن!! متوجه می شن که ساعت بیچاره زنگیده ولی ایشون در خواب زدن رو سر ساعت بیچاره(!) و به ادامه ی خوابشون پرداختن! ما که این موضوع رو فهمیدیم پیشنهاد دادیم که ساعت رو کمی دورتر بگذارید تا به هوای خاموش کردن ساعت از تخت خواب جدا شده و بیدار شوید. ولی درکمال ناباوری ایشون بازم خواب موندن! صبح وقتی بیدار می شن می بینین که ساعت اونجایی که دیشب گذاشته بودن(یعنی میز تحریری که چندمتر آن ورتر تختشان است) نیست. بلکه خاموش روی میز بقل تختشان می باشد!!![]()
اینو گفتم که بدونین هیچ روشی موثر واقع نشد!![]()
خب ... حالا شما هم اگه روش خاصی برای بیدار شدن دارین بگین شاید به درد دوست جون ما بخوره!!
یک دوست
اینم از آخرین امتحان![]()
صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدم تا مثلا هندسه دوره کنم.
تا ۵ و نیم دوره تموم شد و منم که خیلی خوابم میومد ولو شدم رو راحتی و نفهمیدم چی شد خوابم برد.
تا این که مامان اومد و خواست بیدارم کنه گفت: وای! خواب موندیا! بچه ها امتحانو دادن دارن برمی گردنا!
مثل برق از راحتی جدا شدم.
دیدم ساعت هفته!
مثلا قرار بود ۷ مدرسه باشم چون به دوست جون(دوست یک دوست) قول داده بودم زود میرم. با هزار بدبختی ۷ و نیم رسیدم مدرسه. همه ی بچه ها هول بودن و هی از هم سوال می کردن که این چی می شد؟ اون چی می شد؟
منم که تعطیل بودم!
هیچی یادم نمی یومد.![]()
سر جلسه یه نیم ساعتی گذشته بود که به برگم نگاه کردم دیدم در جمع ۲تا سوال رو بیشتر جواب ندادم!!![]()
اون ۲تا هم نصفه بودن! می خواستم بزنم زیر گریه. گریه م هم نمی اومد آخه!
شوکه بودم. خودمو جمع کردم و رفتم تو سوالا بلکه یه چیزی از توشون دربیارم.![]()
وقت امتحان ۲ ساعت بود. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ بود ولی هیشکی حتی فکر دادن برگه شوهم نداشت. همه سخت مشغول بودن. کلاس ما هم که همه خرخوووووووووووووووووووون!!
هیشکی صداش درنمی یومد. یهو صدای دادو بیداد کلاس بقلی ها بلند شد.
ـ هی خانوووووووووووووم!! خیلی سخته ...
ـ خانوم وقت خیلی کمه.
ـ خانوم من ۱۰ هم نمی شم.
ـ خانوم این سوال چی می گه؟
ـ بچه ها ساکت!!
خیالم راحت شد!
پس فقط من نبودم که چت می زدم!
۲۰ دقیقه از وقت اصلی گذشت و بچه ها به زور برگه هاشونو دادن. من چند بار شمردم ببینم نمره م به ۱۰ می رسه یا نه!
ولی هربار می شمردم نمی رسید.![]()
بعد امتحان همه ریختیم دفتر مدیر
ـ خانوم سوالا خیلی سخت بودن.
ـ اصلا در این حد با ما کار نشده بود.
گفتیم و گفتیم. ولی کی گوش می داد؟![]()
به معاون آموزشیمون گفتیم: خانوم ما می یوفتیما!
گفت: عیبی نداره ... هرکی هم بیفته می یاد همین جا دوباره امتحان می ده!
(آخ به همین راحتی ...
)
چیزی نیست که نه؟ یه بار دیگه می دیم ...![]()
موقع برگشت به خونه هرچی بلد بودیم و نبودیم نثار معلم هندسه مون کردیم. همه انقدر ناراحت بودن انگار نه انگار که امتحان آخر بود.![]()
مثلا می خواستیم بعد امتحان بریم حسابی باهم حالشو ببریم. هیشکی دل و دماغشو نداشت.
رفتیم یه چیزی بخوریم. از گلوم پایین نمی رفت.![]()
قبل از خدافظی دوباره عالم و آدم رو نفرین کردیم و همه مثل شکست خورده های بدبخت رفتیم خونه هامون.![]()
اینم از آخرین امتحان ...![]()
یک دوست
الان ساعت تقریبا از ۲ گذشته که شروع به نوشتن این داستان می کنم. البته داستان که چه عرض کنم دیگه می شه گفت خاطره. ۵ ساعت پیش یه تصادف خیلی خفن کردم. راننده ی یه پراید بودم(که مال مامانمه) و زدم به یه ۲۰۶.
همه چی از اون جا شروع شد که دیشب سمانه (دوستم) زنگ زد خونمون گفت فردا ماشین بپیچون بریم بگردیم. منم به مامانم گفتم: "مامان ماشینو بده فردا برم بیرون یه دوری بزنم." اول مقاومت کرد ولی با اصرارهای من راضی شد بده ولی با بابام نه تنها. منم قبول کردم. با بابام سوار آسانسور شدیم که گفت خودم برم ماشین سواری و اونم بره پیش دوستش بعد یه ربع برم دم پارکینگ دنبالش باهم بریم بنزین بزنیم. منم که از خدا خواسته با خواهرم زهرا که از من کوچیک تره رفتیم دم خونه ی سمانه. اونم اومد رفتیم یه چند دور تو خیابونا زدیم. یهو دیدیم بنزین داره تموم می شه. سمانه رو رسوندم دم خونشون و من و زهرا رفتیم جلوی پارکینگ. بابام رو که سوار کردیم گفت اول بریم تره بار میوه بخریم. گفتم آخه ماشین بنزین نداره. گفت نه هنوز داره ... چراغش هنوز روشن نشده. وقتی رسیدیم تره بار بابام گفت بیا جای من بشینو برو یه دوری بزن و وقتی چراغش روشن شد برگرد. منم اولش یکم اصرار کردم که پول بده خودم برم بنزین بزنم. گفت نه برو دور بزن بیا.
از این جا بود که ماجرا شروع شد!
من پامو گذاشتم رو گازو دِ برو که رفتیم! صدای ضبط تا آخر زیاد بود و زهرا هم پیشم نشسته بود. داشتیم مثل آدم می رفتیم که یه دفه یه پسره با ماشین پرایدش اومد آینه به آینه کرد. می خواست کل بذاره. منم که پایه ی این کارا پیچیدم جلوش. همین جوری که می رفتیم هی من سبقت می گرفتم هی اون. یه دفه وقتی اون جلو بود رسیدیم به یه پیچ اون زد رو ترمز ولی من نتونستم ترمز بگیرم. خیابونم دوطرفه بود. فرمون رو پیچوندم رفتم اون یکی لاین که دیدم یه ماشین داره با سرعت می یاد دست راستمو از روی فرمون برداشتم که دستی رو بکشم که یهو فرمون کلا در رفت. ماشین صاف رفت تو شیکم یه ۲۰۶!
خلاصه یکم جلوتر زدم بغل. اول یه جیغ کشیدم که خودم داشتم کر می شدم! بعدش پیاده شدم. دوییدم سمت ۲۰۶. صاحب ماشین هم اومد پایین. یه مرد ۴۰ ساله این طورا بود. می خواستم گریه کنم ولی گریه م نمی یومد. مردم جمع شده بودن. شوکه شده بودم. فقط به صاحب ماشین گفتم تورو خدا زنگ نزن به پلیس. خسارتتو می دم. مردم هم که دیدن حال من بده گفتن زنگ نزن دیگه می گه که خسارتو می ده دیگه. یارو هم راضی شد. جالب این جا بود که راننده ی پراید (همون پسره که باعث تصادف شده بود.) پیاده شده بود داشت از من طرفداری می کرد. می خواستم جلوی همه ی مردم یکی بزنم توی گوشش. خیلی جلوی خودمو گرفتم.
رفتیم دنبال بابام. بابام هم تا منو دید فهمید چی شده.
گفت تصادف کردی؟ گفتم آره! گفت حالا به چی زدی؟ گفتم به یه ۲۰۶. سوار شد رفتیم سر صحنه ی تصادف. اون جا یکم با راننده ی ۲۰۶ صحبت کرد و راضیش کرد. یه چک بهش داد و اونم رفت.
خیلی ناراحت بودم. بابام که سوار ماشین شد گفت: چند دفه بهت گفتم انقدر گاز نده؟ حالا خوب شد این جا تصادف کردی. اگه تو جاده بود که الان خودتم نبودی!
نتیجه ی اخلاقی: اگه گواهینامه ندارین و بیمه ی ماشین هم تموم شده یا سوار ماشین نشین یا کورس نذارین! چون هم ماشینتون خرد می شه هم دیگه روتون نمی شه که از مامان باباتون ماشین بگیرین.![]()
فاطمه ـ نویسنده ی مهمان
پی نوشت: شاید یه عکس از ماشین بذاریم که خرد شده.![]()
پی نوشت ۲:چهارمتر جلوتر از جایی که ترمز کردم یه ماشین عروس بود. اگه به اون می زدم که دیگه دیدنی بود!![]()
![]()
![]()
سلام!
امروز می خوایم یه چیز جالب براتون تعریف کنیم. توی کلاس ما هربار یه اتفاق جالبی می افتاد. مثلا ما همیشه مدهای جدید و جالب توی کلاسمون راه مینداختیم. حالا می خوایم چندتاشو براتون تعریف کنیم.
"مد شماره ی یک" >>> بستن مو از یک سمت!
اگه اشتباه نکرده باشیم این مد سر زنگ زبان انگلیسی ابداع
شد. همه ی بچه (به جز اونایی که موهاشون کوتاهه) همگی موهامون رو از یک سمت جمع
کردیم. خیلی جالب بود.
معلممون هم بیچاره همین
جوری مارو نگاه می کرد.
ماهم که اصصصصصصصصصصلا به
روی خودمون نیاوردیم.
توی نقاشی زیر به طور دقیق تر حالت این مد رو می تونین درک کنین.![]()

"مد شماره ی دو" >>> استفاده از مقنعه به عنوان روسری عربی
دقیقا نمی دونیم که سر چه زنگی این مد ابداع شد.
به هر حال
حرکتی بود بس جالب! کسایی که می خوان از این مد تقلید کنن باید به نکات زیر توجه
کنن.![]()
![]()
۱)اول باید مقنعه رو به حالت سه گوش دربیارین.
۲)یک سمت مقنعه رو در جهت خلافش به نزدیکای گوشتون برسونید.
۳)از گیره ی فوکول هایی که این روزا روی سر هر دختری پیدا می شه استفاده کنین و مقنعه رو ثابت نگه دارین.
توی نقاشی زیر به طور کامل می تونین طریقه ی بستنشو یاد
بگیرین.![]()

"مد شماره ی سه" >>> تبدیل مقنعه به روسری ننه نقلی!
بازم به گیره های مفید فوکول های سر نیاز داریم.
مقنعه رو باید
به حالت سه گوش دربیارین. بعدش مثل ننه نقلی توی قصه ها گیره ی فوکول رو بزنید
بهش.![]()
اینم حرکت جالبی بود.

"مد شماره ی چهار" >>> انداختن خودکارها!
این یکی از اون مدهای قدیمی کلاس ماست. وقتی سال اول بودیم
یه معلم فیزیک داشتیم. اوووووووووف! نمی دونین چی بود!![]()
وسطای سال انقدر مارو اذیت کرد که ماهم شروع کردیم به اذیت
کردنش!![]()
قرارمون این بود که بعد از این که ساعت یکی از بچه ها که زنگ داره زنگ زد همگی خودکارامون رو بندازیم زمین و بعدشم همگی باهم خم شیم بریم برداریمش.
خیلیییییییییی جالب بود!![]()
این مد همین جوری پیشرفت کرد تا این که .... آخر سال ما مشت
مشت خودکار مینداختیم زمین.
آخرین جلسه رو هیچ وقت
یادم نمیره که جامدادی فلزیامون رو هم مینداختیم زمین! یکی از بچه ها جامدادی فلزی
نداشت ظرف غذا و قاشق و چنگالشو انداخت زمین! وااااااای!![]()
نمی دونین چه سر و صدایی
بود.![]()
امسال هم هروقت ساعت زنگ می زد(حتی وقتایی که باهم قراری
نذاشته بودیم.) همه خودکارامون رو مینداختیم زمین.![]()
![]()
"مد شماره ی پنج >>> بستن محکم کتاب ها بعد از شنیدن زنگ تفریح!
اینم یکی از اون حرکات حرص در بیاره!![]()
درست بعد از شنیدن صدای زنگ تفریح دفتر و کتاب هارو با تمام
قدرت می بستیم.
اصصصصصلا هم توجهی نداشتیم که معلم هنوز داره درس می ده.
البته این باید خیلی با
احتیاط انجام شه ... سر هر زنگی و هر معلمی نمی شه.![]()
امیدواریم از این مدهای ما که یه چشمه ی کوچیک از کارای ما
بود لذت برده باشین.![]()
تا برنامه ی بعد ...![]()
![]()
![]()
یک دوست - مهرناز
پی نوشت: برای این که عمق فاجعه رو بهتر و بیشتر درک کنین
باید کلاسی رو تصور کنین که کل دانش آموزاش این کارا رو هم زمان انجام می دن.![]()
![]()
امروز مدرسه ما دیگه شورشو درآورده بود!![]()
دیروز قرار بود آخرین روز مدرسه ی ما باشه که این ناظم ما(خدا بگم چی کارش کنه) واسه ما خط و نشون کشید که اگه نیاین فلان می کنم و این حرفا ... از اون ورم مدیرمون گفت باید تا آخر یکشنبه بیاین مدرسه. ناظممون هم گفت هرکی نیاد ۲نمره از نمره انضباطش کم می کنم و بعدشم زنگ می زنم خونشون و می کشمش مدرسه. این شد که ترسیدیم و پاشدیم رفتیم مدرسه. از دم مدرسه خدا خدا می کردیم همه نیومده باشن تا ماهم برگردیم. رفتیم تو دیدیم ۱۲ - ۱۳ نفر اومدن. همه عصبانی بودن طوری که نمی تونستی بهشون نزدیک شی!![]()
یه عده از مادرا هم پشت در بودن می خواستن بچه هاشونو ببرن ولی این ناظم گل ما نمی ذاشت ... خلاصه گذاشتن برگردیم. بعضی ها ماماناشون یا خونه نبودن یا سرکار بودن و نمی تونستن بیان دنبالشون. بیچاره ها گریه شون در اومده بود.
حالا همه ی اینا به کنار بدتر از همه می دونین چی بود؟!
این که برگشتن با کمال پرروئی به ما گفتن: "واسه چی اومدین مدرسه؟!"![]()
نه تنها از اونایی که نیومده بودن نمره ای کم نشد و حتی به خونه هاشونم زنگی زده نشد بلکه کم مونده بود از ما نمره کم کنن.
واقعا موندم که این کادر مدرسمون عقلی چیزی توی اون کله هاشون دارن یا نه!
یک دوست
دوستان شما - پنج نویسنده![]()
پی نوشت:امروز زنگ فیزیک همه عکسای طفولیتمون رو آورده بودیم ... اون موقع بود که به فکرمون رسید عکسامون رو این جا هم بذاریم.
وقتی رسیدم مدرسه هنوز هیچ کس نیومده بود. کلاس خالی خالی بود! چراغ رو روشن کردم و نشستم. داشتم مثلا ادبیات می خوندم که آقای محمدی(مستخدم همه کاره ی مدرسه) اومد تو.
ـ کلاستون دیگه این جا نیست.
ـ یعنی چی؟!
ـ از این به بعد کلاستون طبقه ی بالا تشکیل می شه ... برو طبقه ی بالا.
ـ باید برم کدوم کلاس؟!
ـ نمی دونم ... برو بالا.
ـ خب ... من می مونم تا معلوم شه کدوم کلاس باید برم.
آقای محمدی انگار که اصلا حرف منو نشنیده باشه چراغ کلاس رو خاموش کرد و درم پشت سرش به هم کوبید! چراغ رو دوباره با حرص روشن کردم: "همین مونده بود که توی این مدرسه این به ما بگه چی کار کنیم!" چند دقیقه بعد یکی از بچه های کلاس(آرزو) هم اومد. این بار خانوم محمدی(مستخدم همه کاره ی مدرسه) اومد تو و گفت: پاشید برید حیاط. کلاستون دیگه این جا نیست.
ـ چرا خانوم محمدی؟!
ـ به خاطر همون آب بازی.
ـ خانوم محمدی! ما نبودیم که(
)کلاس بقلی بود!
ـ هردو کلاس قراره بره. نگران نباشید.
این بار دیگه مجبور شدیم بریم. بعد از برنامه ی صبحگاهی فهمیدیم که کلاسمون با کلاس سوم ها عوض شده. یعنی ما باید می رفتیم طبقه ی دوم. برای ما که مدت زیادی رو توی زیرزمین مدرسه به سر برده بودیم خیلی هم بد نبود. درضمن ناظم مدرسمون به خاطر پله های زیاد حال نداره مدام بیاد بالا ... پس درکل زیاد هم بد نبود!
"زنگ ناهار"
ناهار نداشتم و همین طوری بیخودی داشتم وقت می گذروندم که صدای جر و بحث اومد. از کلاس اومدم بیرون دیدم (واااااااااااااااااای!) چه قدر راهروی فسقلیمون شلوغه! می شد گفت که نصف بچه های مدرسه جلوی در یکی از کلاسا جمع شده بودن و چندتایی هم اون وسط داشتن داد و هوار می کردن!
ـ خودتی!
ـ هفت جد و آبادته!
ـ به من فحش می دی؟!
رفتم جلو فهمیدم که چندتا از بچه های کلاس ما و کلاس بقلی با اولی ها درافتادن.(شایدم برعکس!) یکی از بچه های کلاسمون (فرنوش) دستگیره ی ظرف غذاشو گرفت سمت صورت یکی از بچه های سال اولی که معلوم بود خیلی پرروئه و حرص فرنوش رو حسابی درآورده. سمانه دست فرنوش رو گرفت:" نکن فرنوش! می ره تو چشمش بیچاره می شیم."
یکی از بچه های سال اولی خودش رو نخود کرد و همین طوری بیخودی کوبید تو صورت سمانه!
بعدش همه ریختن رو سر و کول هم! دعوا ادامه داشت ... همون طور که گفتم کسی حال نداره این همه پله رو بیاد بالا!
"زنگ ریاضی"
ـ خانوم! شما چسب زخم دارین؟
ـ چی شده!؟
ـ هیچی خانوم ... زنگ ناهار دعوا بود دستم زخم شد.
ـ ببینین یه روزه اومدید طبقه ی بالا ... هیچی نشده دعوا راه انداختین!
"فردا صبح"
از این که اون همه پله رو اومده بالا حسابی نفس نفس می زدم. در رو باز کردم و دیدم که آرزو زودتر از من اومده. داشتیم مثلا جغرافی می خوندیم که خانوم محمدی در رو باز کرد.
ـ پاشید برید طبقه ی پایین.
ـ چرا؟!
ـ دیگه کلاستون این جا نیست.
ـ خوب چرا؟!
ـ به خاطر دعوای دیروز با اول ها ... می رید طبقه ی پایین کلاس روبه روی خانوم فرهمند(ناظم همه کاره ی مدرسمون)
ـ آخ! نه!!
کیفم رو برداشتم و رفتیم پایین ... خوشحال بودم نه به خاطر این که کلاسمون بیخ گوش خانوم فرهمنده ... بلکه به خاطر این که دیگه طبقه ای نداشتیم که اگه دعوا کردیم مارو به اون کلاس تبعید کنن!
پی نوشت: موبایل فاطمه سرزنگ ادبیات زنگ زد ... فاطمه یواشکی نگاه کرد دید مدرسمونه!! می خواسته برداره بگه:"ببخشید الان سرکلاس هستم زنگ تفریح میام پایین!"
پی نوشت۲:سرزنگ ریاضی مهرناز داشت سیم ام.پی.تری شو درست می کرد که یهو معلممون دید. مهرناز خواست قایمش کنه.نشد دید این جوریه درآورد گذاشت رو میز کل کلاس خندیدن و خانوممون گفت که بهتره زود جمش کنه.
پی نوشت۳:اون کلاس یه خوبی داشت اونم این بود که جای من اصلا دید نداشت ... من کل زنگ ادبیات رو زیر میز قایم شده بودم و داشتم بادوم زمینی می خوردم! وقتی هم که حوصلم سرمی رفت بند کیف آناهیتارو که جلوی من می شینه می کشیدم و تمام کیفش پخش زمین می شد!
یک دوست
سه شنبه یک روز فراموش نشدنی بود. از همون زنگ اول همه ی بچه ها زده بود به سرشون. همه ی بچه ها که چه عرض کنم معلما هم همین طور! زنگ اول عربی داشتیم. معلممون بعد از این که هزارتا چیز بارمون کرد و گفت خیلی بچه های احمقی هستیم و امتحان آخر سال رو حتما می افتیم شروع به تعریف کردن از پسرش کرد و بعد در کمال آرامش زبونش رو تا اون جا که می تونست برای بچه ها بیرون آورد!
زنگ بعد امتحان شیمی داشتیم. بعد از امتحان همه خوشحال از این که تونستن بالاخره یکی از امتحان های فضایی معلممون رو خوب بدن منتظر جواب سوال ها شدن. معلم تک تک سوال ها رو می خوند و جواب می داد. غلط ها از سوال یک شروع شد! هیچ کس تا سوال ۳ همرو کامل و درست حل نکرده بود. بعد از این که فهمیدیم سوال ۳ روهم اشتباه نوشتیم شروع کردیم به زدن خودمون!
سوال ۴ روهم معلم پای تخته حل کرد. یهو کلاس از خنده ی بچه ها رفت رو هوا!
معلممون با خوشحالی گفت: پس بالاخره یه سوال رو درست حل کردین!
همه یک صدا گفتیم: نه ه ه ه!! اتفاقا اینم اشتباه حل کردیم!
زنگ بعد ادبیات داشتیم. معلم داشت خودش رو خفه می کرد تا فرق متمم فعلی و قیدی رو به ما بگه. ( یک دوست کلاس رو گذاشته بود رو سرش! ) معلم با عصبانیت یک دوست رو صدا زد و گفت: با این قیافه ی مظلومت زیر زیری هی داری شیطنت می کنی ... از قدیم می گن فلفل نبین چه ریزه ...
بعدش هم گفت که بره کنار تخته بشینه! یک دوست بیچاره که دوباره سیاه پوست واقع شده بود رفت و کنار تخته نشست و دوباره شروع به شیطنت کرد! یواش روی تخته یه شکلک ناراحت کشید بعدش زیرش نوشت " یک دوست >>> سیاه پوست بیچاره ی کلاس! "
بعد از یه مدت:
یک دوست: آنا شماره ی پات چنده؟
من: نمی دونم ... چه طور مگه؟
ـ یه لنگه کفشتو در بیار کفش منو بپوش!
بعد از ده دقیقه این مد جدید همه ی کلاس رو گرفت! نصف بیشتر بچه ها کفشاشون رو باهم عوض کرده بودن و جلوی ناظم مدرسه راه می رفتن!
وقتی زنگ خورد همه تصمیم گرفتیم همون جوری بریم خونه. با کمال اعتماد به نفس درحالی که کل پیاده رو رو گرفته بودیم با کفشای لنگه به لنگه رفتیم خونه!
همه با تعجب بهمون نگاه می کردن. متوجه یه تغییر غیرعادی شده بودن ولی نمی فهمیدن چیه.
ـ اینا یه جوری نیستن؟! احساس می کنم غیرعادین!
ـنه بابا کفشاشون رو لنگه به لنگه پوشیدن!
آناهیتا


زنگ خونه خورد ولی بچه های سال دومی حرکت خاصی از خودشون نشون ندادن. چون دوشنبه بود و باید یه زنگ دیگه هم توی مدرسه می موندیم. من و آناهیتا رفتیم توی حیاط تا آب بخوریم. نزدیک آبخوری که رسیدیم دیدیم " واااااااای! " چه خبره!! چندتا از بچه های کلاس بقلی داشتن آب
