امروز شنبه اول هفته ٬ با بدحالی تمام به امید این که هم یه فرجی بشه واسه من که هیچی درس نخونده بودم ٬ هم به خوبی بگذره هم خوش بگذره ( چه توقعات جالبی! نه!؟ ) رفتم مدرسه.
با این طرز تفکر روزم رو شروع کردم و وارد مدرسه شدم. به محض ورودم با فاجعه ای بی نظیر روبه رو شدم و اون این بود که تقریبا همه ی بچه ها یه هدبند مشکی زیر مقنعه سر کرده بودن!!![]()
من واقعا فکر نمی کردم که ممکنه حرف ناظم همه کاره ی مدرسمون این قدر تحویل گرفته شه!![]()
![]()
ولی خب... واقعیت تلخ بود... مثل همیشه...
همه از ترس نمره ی انضباط!
ای خدااااا
دوباره من باید می رفتم دفتر ناظم مدسه مون(برای دفاعیه)
پشت بلندگو اسمم رو صدا زد و ازم خواست که توی دفترش منتظرش باشم.
با کمال خونسردی رفتم طبقه ی هزارم!(اغراق برای نشان دادن میزان استبداد!) و منتظر شدم. خودم رو برای هر سوالی که ممکن بود پرسیده شه آماده کردم.
ناظم: نگین تو چرا؟ تو چرا هدبند نزدی؟!؟!؟!؟
من: خانوم یه سوال دارم...
ناظم:بگو...(بسیار مشتاق!)
من: چه کسانی به ما نامحرم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ناظم:
... چطور؟(من من کنان!) خب معلومه مردها!
من: پس چرا من باید توی مدرسه ی دخترونه حجاب - اونم به این ابهت - داشته باشم؟؟؟؟
ناظم: خب پس دبیرای مرد چی؟ اونا...
من: من فکر می کنم شعورم در این حد باشه که بدون مقنعه جلوشون حاضر نشم!
ناظم: معلومه ٬ ولی خب اگه تو این کار رو انجام ندی بقیه هم از تو پیروی می کنن ٬ نمی شه که!
من: مسئله فقط من نیستم ... همه نباید این کار رو بکنن!
ناظم:نه! باید رعایت شه!! اسمتو نوشتم... حالا ببینم فردا چه جوری میای...
من:قول نمیدم!
ببینم خدا چی می خواد!
ببینم چی می شه!![]()
نگین
کلاس ما دقیقا بغل آزمایشگاه مدرسه س و از بخت و اقبال بلند ما ۱۴ نفر هم بیشتر نیستیم ٬ در نتیجه به کوچک ترین خواست معلمامون راهی آزمایشگاه میشم!
اون روز شیمی داشتیم. رفتیم آزمایشگاه تا درس جدید رو اون جا آزمایش کنیم. معلم مارو به سه گروه تقسیم کرد تا مثلا خودمون آزمایشارو انجام بدیم.ما (یعنی من ٬دوست جون ٬مهرناز ،سبا و فائقه) گروه اول بودیم. قرار شد اولین آزمایش رو ما انجام بدیم. تا مواد رو پیدا کنیم یه ربع طول کشید! همه هول بودیم! موقع ریختن مواد و آب توی لوله ها تنگ آزمایش کلللللی دردسر کشیدیم.
منم خیس شده بودم هم نارنجی!(از لطف هم گروهیام.)
خلاصه... به هر زحمتی بود. آزمایشارو انجام دادیم و واکنشارو نوشتیم.
بعدش شروع کردیم به شستن وسایل و آزمایشگاه رو بهم ریختیم!! معلممونم خونسرد داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد. بالاخره وقتی کار شستن و تمیز کردن ظرفارو تموم کردیم ٬ برگشتیم کلاس.سر جاهامون نشستیم و معلم هم رفت تا در رو ببنده. همون موقع فائقه از بیرون با سرعت سعی کرد قبل بسته شدن در بیاد توی کلاس. ولی لایه در موند!! معلم سعی داشت در رو ببنده و اونم داشت له می شد!! مانتوش هم به دستگیره ی در گیر کرد و به دلیل شدت تلاش برای وارد شدن دوتا از دکمه های مانتوش کنده شد و افتاد روی زمین!! بچه ها اول با تعجب نگاش می کردن ولی چندلحظه بعد کلاس از خنده منفجر شد...
پی نوشت: روز جلسه ی اولیا و مربیان ٬ برای پدر و مادرها شیرینی و ساندیس تهیه کرده بودن که تلاش ما برای غارت اونا موقع زنگ تفریح به نتیجه ای نرسید!
آوا
دوستای خوبم سلااااام!!![]()
ما دوباره برگشتیم!![]()
خیلی دلم واسه ی این جا و شما تنگ شده بود!
رفتم سراغ پرچونه ها(نویسنده های قدیمی) و ازشون خواستم دوباره همراهم شن ٬ همه موافق بودن!
جز دوست یک دوست.![]()
یه تغییرات کوچیک توی تیم به وجود اومده! مهرناز ٬ آوا ٬ آناهیتا و نگین(عضو جدید!!
) جزء نویسندگان ثابت هستند! علاوه بر نویسندگان ثابت ٬ نویسندگان مهمان هم داریم که همین جا می خوام معرفیشون کنم!
فاطمه یکیشونه
٬ اگه پست های قبلی مارو دنبال کرده باشین حتما یادتونه که یه خاطره از تصادف با ماشین مامانش برامون نوشته بود!![]()
آنا یکی دیگه از نویسندگان مهمانه!
آنا هم تمام مدت توی پست های قبلی به اسم گیگیلی کامنت می ذاشت!![]()
از همشون ممنونم که منو تنها نمی ذارن و همیشه کنارم هستن! خیلی دوستتون دارم دوستای خوبم!![]()
![]()
![]()
آناهیتا چون دیگه توی کلاس ما نیست قراره خاطره هایی از کلاس خودشون برامون بنویسه با عنوان
" گزارش هایی از کلاس بقلی " !![]()
امیدوارم بتونیم این جا خاطرات خوشی رو ثبت کنیم!
منتظر شماهم هستیم!
یک دوست


