این داستان کاملا واقعی و جنایی می باشد و برگرفته از هیچ گونه خیالاتی نیست!
دو روز بعد از امتحانات بود. امتحانات حسابی بهم فشار آورده بودن و من درحال گذروندن اوقات فراغت بودم که با لگد و فریادهای مامان خانوم از خواب ناز پریدم.
خانوم داشتند می گفتند که بریم یه کلاسی چیزی برای تابستون اسم نویسی کنیم.
ـ آخه مامان من بذار کفن این امتحانات خشک بشه چشم! میریم ثبت نام می کنیم.
ولی مگه گوش می داد؟!
به زور خانوم ساعت ۱ بعد از ظهر توی ذلّ گرما از خونه زدیم بیرن. ابتدا برای گرفتن یک کارت کوفتی روانه ی بانک ملی شدیم. نمی دونم گرفتن این کارت چه قدر طول کشید که ساعت ۳:۳۰ شد. حالا هی به مامان خانوم غر می زدم که بریم خونه. ولی مگه گوش می داد؟! ساعت نزدیک ۴ شد که درای بانک روهم بستن و ما هنوز توی بانک بودیم. من نزدیک در خروجی نشسته بودم که یه مرد تپل - حدود ۳۰ ساله - پشت در ظاهر شد. می خواست بیاد تو که نگهبان گفت فردا بیاد. مرده یه نگاهی به من انداخت و گفت: درو وا می کنی؟
منم که از دست مامان خانوم عصبانی بودم و اصلا حوصله ی این یکی رو نداشتم به سرعت سرمو برگردوندم. درهمون لحظه یک نفر می خواست از بانک بره بیرون و نگهبان در خروجی رو که اون مرد نپل پشتش بود رو باز کرد. یه دفه پسره درو محکم هل داد و به زور اومد تو. به دنبالش ۴ تا مرده دیگه که همگی جورابای سیاه زنونه (بسیار بدبو!) به سرکشیده بودن و کلاه به سر وارد شدن. یکی کارد داشت و بقیه هم اسلحه داشتن. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد و من نمی فهمیدم اینا کی هستن. حدود چند ثانیه طول کشید که تازه فهمیدم اینا دزد هستن!
به سرعت به سمت مامانم رفتم و از ترس کنارش نشستم. دزدا فریاد می کشیدن و می گفتن: بخوابین رو زمین! تکون نخورین!! می زنم مغزتو می ریزم زمین!!! همون جا وایستا ... !
یه دفه وجود یه نفرو پشت سرم حس کردم. برگشتم ٬ دیدم که یکی از دزدا با کارد بالای سرم وایستاده! با یه لحن بد به من و مامانم گفت پاشین برین اونور! بعدش مارو به تندی روی زمین هل داد. در ضمن فقط من و مامانم همراه یک مرد با کارکنان بانک توی بانک بودیم. بعد از ۲ دقیقه همه ی بانک رو خالی کردن!!
مدیر بانک حرکتی کرد تا از بیرون رفتن اونا جلوگیری کنه که دزده تهدیدش کرد. "به خدا می زنم بچه هاتو یتیم می کنماااااا!!!!" ولی مدیر بانک بازم مقاومت کرد. بعدش یه دفه یه صدای بلند اومد. من از ترسم نفهمیدم چندتا دعا و صلوات فرستادم! دزده به پای مدیر بانک شلیک کرد و چندتا فحش خیلی بد داد و دررفتن!!(بی ادبا !)
هیچ کس تا ۲ دقیقه تکون نخورد. وقتی دیدیم که رفتن کم کم بلند شدیم و دیدیم پای رئیس بانک پر خونه!! منم شوکه شده بودم. به قدری که حتی گریه م هم نمی یومد. دزدا سیم تلفن رو قطع کرده بودن.
بعد ۱۰ دقیقه پلیس و بعد یه ربع آمبولانس رسید.(رئیس بانک رو به مرگ بود!!)
ماهم تا ساعت ۸ گیر بانک بودیم و توسط پلیسا بازجویی شدیم.
پلیس: خب شما آدرس خونتون رو به ما بدین.
مامانم در کمال خونسردی: نه نمی تونم بدم.
پلیس درکمال ناباوری:چراااا؟!
ـ شاید دزدا آدرس خونه ی مارو پیدا کنن ... اونوقت بیان سروقت ما.
ـ نه خانوم! این پرونده توی آگاهیه. امکان نداره!!
ـ اصلا شاید دزدا بین پلیسا باشن ٬ اونوقت بفهمن ما لوشون دادیم. نه نه! نمی دم!!
پلیس با تعجب(!): دست شما درد نکنه خانوم!
مامانم در کمال خونسردی: خواهش می کنم.
به محض خروج از بانک تمام خبرنگارا روی سرمون خراب شدن. مامانم هم شبیه این آدمای مهم از ترسش عینکشو زد و روسریشم گرفت جلوی صورتش و رفتیم.
آناهیتا


