تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 19:27 روز شنبه بیست و ششم خرداد 1386

سلام!

اگه می بینید که دیر به دیر پست می فرستیم بدونین که با تموم شدن مدرسه ها سوژه های خنده ی ما هم کم شده. دیگه شرمنده تون هستیم ... تابستونه و هزار درد و مصیبت!

حالا امروز اومدم این جا تا براتون یکی از اون ته مونده هامونو تعریف کنم. این پست رو قرار بود دوست جون (دوست یک دوست) زحمتشو بکشه و بنویسه ... ولی چی بگم که این دوست جون هم مارو کشت با این برنامه هاش!! تا حالا که هی می گفت امتحان داریم و از این حرفا ... حالا هم که گیر فاینال زبانشه!(کچلم کرد!) منم حالا تصمیم گرفتم خودم بنویسمش.

این دوست جون قرار بود درباره ی نحوه ی بیدار شدن نویسنده های وبلاگ(پرچونه ها!) بنویسه ... قبلا می گفت که می خواد این جوری شروع کنه.

اگه بخوایم به ترتیب بیدار شدن اعضا رو رده بندی کنیم در رتبه ی اول آوا و آناهیتا قرار دارن. به طوری که این ۲تا امید اعضای خانواده هستن! اگه این دوتا خواب بمونن (که جز نوادر بشری هستش!) کل خانواده خواب می مونن! پس می بینین که این ۲تا جز سحرخیزان هستن!

بعد از این ۲تا "یک دوست" (که خودم باشم) در رتبه ی دوم قرار دارم ... من اصولا آدم خوش خوابی هستم ولی وقت مدرسه ها و امتحانا چون کلا با صدای ساعتم مشکل دارم از خواب راحت بیدار می شم. به نظرم صدای ساعتم نحس ترین صدای دنیاست! وقتی صداشو می شنوم یاد بدبختی ٬ استرس ٬ اضطراب و هزارجور درد و مرض می افتم! 

بعد از من مهرناز رتبه ی سوم رو مال خودش کرده. مهرناز آدم خوش خوابیه ولی اونم یه مشکل کوچولو با ساعتش داره ... مشکلش اینه که این ساعت طوری تهیه شده که اگه صداشو بشنوی درجا سکته می زنی! صداش خیلی بلنده و تقریبا فریاد می زنه!! (یه بار تو دستش بود دکمه شو زد من از ترس سکته زدم!)

در آخر هم خود دوست جون (دوست یک دوست) قرار داره ... ایشون بسی خوش خواب هستن که بنده هیچ بشری رو ندیدم که به اندازه ی ایشون خواب رو دوست داشته باشه!! از اون جایی که خواب رو به همه کس و همه چیز ترجیح می ده موقع امتحان ها با مشکلات عدیده و پدیده مواجه شده بود ... هربار می خواست بیدار شه خواب می موند. ما هم که دیدیم بیچاره گناه داره هی خواب می مونه بهش گفتیم ساعت بالای سرت. ایشون هم پیشنهاد مارو پذیرفتن و ساعت گذاشتن ولی صبح درکمال ناباوری بیدار شدن و دیدن که خواب موندن!! متوجه می شن که ساعت بیچاره زنگیده ولی ایشون در خواب زدن رو سر ساعت بیچاره(!) و به ادامه ی خوابشون پرداختن! ما که این موضوع رو فهمیدیم پیشنهاد دادیم که ساعت رو کمی دورتر بگذارید تا به هوای خاموش کردن ساعت از تخت خواب جدا شده و بیدار شوید. ولی درکمال ناباوری ایشون بازم خواب موندن! صبح وقتی بیدار می شن می بینین که ساعت اونجایی که دیشب گذاشته بودن(یعنی میز تحریری که چندمتر آن ورتر تختشان است) نیست. بلکه خاموش روی میز بقل تختشان می باشد!!

اینو گفتم که بدونین هیچ روشی موثر واقع نشد!

خب ... حالا شما هم اگه روش خاصی برای بیدار شدن دارین بگین شاید به درد دوست جون ما بخوره!!

یک دوست





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 12:47 روز چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386

اینم از آخرین امتحان

صبح ساعت ۴ از خواب بیدار شدم تا مثلا هندسه دوره کنم. تا ۵ و نیم دوره تموم شد و منم که خیلی خوابم میومد ولو شدم رو راحتی و نفهمیدم چی شد خوابم برد. تا این که مامان اومد و خواست بیدارم کنه گفت: وای! خواب موندیا! بچه ها امتحانو دادن دارن برمی گردنا!مثل برق از راحتی جدا شدم. دیدم ساعت هفته! مثلا قرار بود ۷ مدرسه باشم چون به دوست جون(دوست یک دوست) قول داده بودم زود میرم. با هزار بدبختی ۷ و نیم رسیدم مدرسه. همه ی بچه ها هول بودن و هی از هم سوال می کردن که این چی می شد؟ اون چی می شد؟ منم که تعطیل بودم!هیچی یادم نمی یومد.

سر جلسه یه نیم ساعتی گذشته بود که به برگم نگاه کردم دیدم در جمع ۲تا سوال رو بیشتر جواب ندادم!!اون ۲تا هم نصفه بودن! می خواستم بزنم زیر گریه. گریه م هم نمی اومد آخه! شوکه بودم. خودمو جمع کردم و رفتم تو سوالا بلکه یه چیزی از توشون دربیارم.

وقت امتحان ۲ ساعت بود. ساعت ۵ دقیقه به ۱۰ بود ولی هیشکی حتی فکر دادن برگه شوهم نداشت. همه سخت مشغول بودن. کلاس ما هم که همه خرخوووووووووووووووووووون!! هیشکی صداش درنمی یومد. یهو صدای دادو بیداد کلاس بقلی ها بلند شد.

ـ هی خانوووووووووووووم!! خیلی سخته ...

ـ خانوم وقت خیلی کمه.

ـ خانوم من ۱۰ هم نمی شم.

ـ خانوم این سوال چی می گه؟

ـ بچه ها ساکت!!

خیالم راحت شد!پس فقط من نبودم که چت می زدم! ۲۰ دقیقه از وقت اصلی گذشت و بچه ها به زور برگه هاشونو دادن. من چند بار شمردم ببینم نمره م به ۱۰ می رسه یا نه!ولی هربار می شمردم نمی رسید.

بعد امتحان همه ریختیم دفتر مدیر

ـ خانوم سوالا خیلی سخت بودن.

ـ اصلا در این حد با ما کار نشده بود.

گفتیم و گفتیم. ولی کی گوش می داد؟

به معاون آموزشیمون گفتیم: خانوم ما می یوفتیما!

گفت: عیبی نداره ... هرکی هم بیفته می یاد همین جا دوباره امتحان می ده!

(آخ به همین راحتی ...)

چیزی نیست که نه؟ یه بار دیگه می دیم ...

موقع برگشت به خونه هرچی بلد بودیم و نبودیم نثار معلم هندسه مون کردیم. همه انقدر ناراحت بودن انگار نه انگار که امتحان آخر بود.

مثلا می خواستیم بعد امتحان بریم حسابی باهم حالشو ببریم. هیشکی دل و دماغشو نداشت. رفتیم یه چیزی بخوریم. از گلوم پایین نمی رفت.

قبل از خدافظی دوباره عالم و آدم رو نفرین کردیم و همه مثل شکست خورده های بدبخت رفتیم خونه هامون.

اینم از آخرین امتحان ...

یک دوست





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 13:33 روز چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386

الان ساعت تقریبا از ۲ گذشته که شروع به نوشتن این داستان می کنم. البته داستان که چه عرض کنم دیگه می شه گفت خاطره. ۵ ساعت پیش یه تصادف خیلی خفن کردم. راننده ی یه پراید بودم(که مال مامانمه) و زدم به یه ۲۰۶.

همه چی از اون جا شروع شد که دیشب سمانه (دوستم) زنگ زد خونمون گفت فردا ماشین بپیچون بریم بگردیم. منم به مامانم گفتم: "مامان ماشینو بده فردا برم بیرون یه دوری بزنم." اول مقاومت کرد ولی با اصرارهای من راضی شد بده ولی با بابام نه تنها. منم قبول کردم. با بابام سوار آسانسور شدیم که گفت خودم برم ماشین سواری و اونم بره پیش دوستش بعد یه ربع برم دم پارکینگ دنبالش باهم بریم بنزین بزنیم. منم که از خدا خواسته  با خواهرم زهرا که از من کوچیک تره رفتیم دم خونه ی سمانه. اونم اومد رفتیم یه چند دور تو خیابونا زدیم. یهو دیدیم بنزین داره تموم می شه. سمانه رو رسوندم دم خونشون و من و زهرا رفتیم جلوی پارکینگ. بابام رو که سوار کردیم گفت اول بریم تره بار میوه بخریم. گفتم آخه ماشین بنزین نداره. گفت نه هنوز داره ... چراغش هنوز روشن نشده. وقتی رسیدیم تره بار بابام گفت بیا جای من بشینو برو یه دوری بزن و وقتی چراغش روشن شد برگرد. منم اولش یکم اصرار کردم که پول بده خودم برم بنزین بزنم. گفت نه برو دور بزن بیا.

از این جا بود که ماجرا شروع شد!

من پامو گذاشتم رو گازو دِ برو که رفتیم! صدای ضبط تا آخر زیاد بود و زهرا هم پیشم نشسته بود. داشتیم مثل آدم می رفتیم که یه دفه یه پسره با ماشین پرایدش اومد آینه به آینه کرد. می خواست کل بذاره. منم که پایه ی این کارا پیچیدم جلوش. همین جوری که می رفتیم هی من سبقت می گرفتم هی اون. یه دفه وقتی اون جلو بود رسیدیم به یه پیچ اون زد رو ترمز ولی من نتونستم ترمز بگیرم. خیابونم دوطرفه بود. فرمون رو پیچوندم رفتم اون یکی لاین که دیدم یه ماشین داره با سرعت می یاد دست راستمو از روی فرمون برداشتم که دستی رو بکشم که یهو فرمون کلا در رفت. ماشین صاف رفت تو شیکم یه ۲۰۶!

خلاصه یکم جلوتر زدم بغل. اول یه جیغ کشیدم که خودم داشتم کر می شدم! بعدش پیاده شدم. دوییدم سمت ۲۰۶. صاحب ماشین هم اومد پایین. یه مرد ۴۰ ساله این طورا بود. می خواستم گریه کنم ولی گریه م نمی یومد. مردم جمع شده بودن. شوکه شده بودم. فقط به صاحب ماشین گفتم تورو خدا زنگ نزن به پلیس. خسارتتو می دم. مردم هم که دیدن حال من بده گفتن زنگ نزن دیگه می گه که خسارتو می ده دیگه. یارو هم راضی شد. جالب این جا بود که راننده ی پراید (همون پسره که باعث تصادف شده بود.) پیاده شده بود داشت از من طرفداری می کرد. می خواستم جلوی همه ی مردم یکی بزنم توی گوشش. خیلی جلوی خودمو گرفتم.

رفتیم دنبال بابام. بابام هم تا منو دید فهمید چی شده.

گفت تصادف کردی؟ گفتم آره! گفت حالا به چی زدی؟ گفتم به یه ۲۰۶. سوار شد رفتیم سر صحنه ی تصادف. اون جا یکم با راننده ی ۲۰۶ صحبت کرد و راضیش کرد. یه چک بهش داد و اونم رفت.

خیلی ناراحت بودم. بابام که سوار ماشین شد گفت: چند دفه بهت گفتم انقدر گاز نده؟ حالا خوب شد این جا تصادف کردی. اگه تو جاده بود که الان خودتم نبودی!

نتیجه ی اخلاقی: اگه گواهینامه ندارین و بیمه ی ماشین هم تموم شده یا سوار ماشین نشین یا کورس نذارین! چون هم ماشینتون خرد می شه هم دیگه روتون نمی شه که از مامان باباتون ماشین بگیرین.

                                                                                                  فاطمه ـ نویسنده ی مهمان


پی نوشت: شاید یه عکس از ماشین بذاریم که خرد شده.

پی نوشت ۲:چهارمتر جلوتر از جایی که ترمز کردم یه ماشین عروس بود. اگه به اون می زدم که دیگه دیدنی بود!





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 19:12 روز سه شنبه هشتم خرداد 1386

سلام!

امروز می خوایم یه چیز جالب براتون تعریف کنیم. توی کلاس ما هربار یه اتفاق جالبی می افتاد. مثلا ما همیشه مدهای جدید و جالب توی کلاسمون راه مینداختیم. حالا می خوایم چندتاشو براتون تعریف کنیم.

"مد شماره ی یک" >>> بستن مو از یک سمت!

اگه اشتباه نکرده باشیم این مد سر زنگ زبان انگلیسی ابداع شد. همه ی بچه (به جز اونایی که موهاشون کوتاهه) همگی موهامون رو از یک سمت جمع کردیم. خیلی جالب بود. معلممون هم بیچاره همین جوری مارو نگاه می کرد. ماهم که اصصصصصصصصصصلا به روی خودمون نیاوردیم.توی نقاشی زیر به طور دقیق تر حالت این مد رو می تونین درک کنین.

"مد شماره ی دو" >>> استفاده از مقنعه به عنوان روسری عربی

دقیقا نمی دونیم که سر چه زنگی این مد ابداع شد. به هر حال حرکتی بود بس جالب! کسایی که می خوان از این مد تقلید کنن باید به نکات زیر توجه کنن.

۱)اول باید مقنعه رو به حالت سه گوش دربیارین.

۲)یک سمت مقنعه رو در جهت خلافش به نزدیکای گوشتون برسونید.

۳)از گیره ی فوکول هایی که این روزا روی سر هر دختری پیدا می شه استفاده کنین و مقنعه رو ثابت نگه دارین.

توی نقاشی زیر به طور کامل می تونین طریقه ی بستنشو یاد بگیرین.

 

"مد شماره ی سه" >>> تبدیل مقنعه به روسری ننه نقلی!

بازم به گیره های مفید فوکول های سر نیاز داریم.مقنعه رو باید به حالت سه گوش دربیارین. بعدش مثل ننه نقلی توی قصه ها گیره ی فوکول رو بزنید بهش.

اینم حرکت جالبی بود.

 

"مد شماره ی چهار" >>> انداختن خودکارها!

این یکی از اون مدهای قدیمی کلاس ماست. وقتی سال اول بودیم یه معلم فیزیک داشتیم. اوووووووووف! نمی دونین چی بود!

وسطای سال انقدر مارو اذیت کرد که ماهم شروع کردیم به اذیت کردنش!

قرارمون این بود که بعد از این که ساعت یکی از بچه ها که زنگ داره زنگ زد همگی خودکارامون رو بندازیم زمین و بعدشم همگی باهم خم شیم بریم برداریمش.

خیلیییییییییی جالب بود!

این مد همین جوری پیشرفت کرد تا این که .... آخر سال ما مشت مشت خودکار مینداختیم زمین.آخرین جلسه رو هیچ وقت یادم نمیره که جامدادی فلزیامون رو هم مینداختیم زمین! یکی از بچه ها جامدادی فلزی نداشت ظرف غذا و قاشق و چنگالشو انداخت زمین! وااااااای!نمی دونین چه سر و صدایی بود.

امسال هم هروقت ساعت زنگ می زد(حتی وقتایی که باهم قراری نذاشته بودیم.) همه خودکارامون رو مینداختیم زمین.

"مد شماره ی پنج >>> بستن محکم کتاب ها بعد از شنیدن زنگ تفریح!

اینم یکی از اون حرکات حرص در بیاره!

درست بعد از شنیدن صدای زنگ تفریح دفتر و کتاب هارو با تمام قدرت می بستیم.اصصصصصلا هم توجهی نداشتیم که معلم هنوز داره درس می ده.البته این باید خیلی با احتیاط انجام شه ... سر هر زنگی و هر معلمی نمی شه.

امیدواریم از این مدهای ما که یه چشمه ی کوچیک از کارای ما بود لذت برده باشین.

تا برنامه ی بعد ...

یک دوست - مهرناز


پی نوشت: برای این که عمق فاجعه رو بهتر و بیشتر درک کنین باید کلاسی رو تصور کنین که کل دانش آموزاش این کارا رو هم زمان انجام می دن.





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 12:24 روز سه شنبه یکم خرداد 1386

سلام
من يك دوست ديگه هستم.شايد منم يكي از نويسنده هاي اينجا بشم.چون الان دانشگاه هستم و ماجراهاي اينجا مثل مدرسه نيست بيشتر خاطره هاي دبيرستانمو مينويسم.اميدوارم خوشتون بياد
البته خوابگاه دانشجويي هم باحاله ،از اونم مينويسم اما الان يه خاطره از 4 سال پيش رو مينويسم اون روز صبح من طبق معمول دير رسيدم مدرسه. ساعت اول شيمي،ساعت دوم ورزش و ساعت آخرهم هندسه داشتيم
اسم من مثل هميشه به ليست تاخيريا اضافه  شد كه از انضباطم كم شه(ولي من كه ميدونستم اگر به ازاي هر تاخيري يك صدم هم كم كنن نمره ي من از صفر هم كمتر ميشد).بيرون از صف پشت سر همه نشسته بودم كه ابراهيم اومد.اونم دير كرده بود
زنگ اول : شيمي
معلم: بچه ها امروز بايد بريم آزمايشگاه
يك همهمه عجيب كه نشون از به هيجان اومدن بچه ها بود بوجود اومد
آزمایشگاه
 چون ميخوام جدول تناوبي رو بگم چند تا آزمايش از گروه اول جدول در نظر گرفتم.آزمايش اون روز واكنش فلزهاي قليايي با آب بود
   ...اول يه تيكه از ليتيم از زير نفت در آورد و توي آب انداخت.جالب بود.بعد سديم ...خيلي جالب تر بود.ميشد حدس زد براي بقيه چه اتفاقي ميفته ... ليتيم فقط سرو صدا ميكرد ... سديم ميسوخت... پتاسيم آتيش گرفت
ـ حتما سزیم منفجر می شه
ـ کی بود؟
ـ من بودم
ـ آفرین درسته
حواس معلممون كه پرت شد من ظرف پتاسيم رو گذاشتم تو كيفم
زنگ تفریح
يه ظرف از ظرف گلدوناي كلاس برداشتيم و پر آب كرديم.ظرفه پلاستيكي بود.جاتون خالي پتاسيم رو كامل انداختم توش.خيلي حال داد اما ظرف آتيش گرفت مدیر فهمید
زنگ دوم
اتفاق خاصي نيفتاد ،فقط ساسان با يكي از اون قيچي برگردوناي معروفش زد يكي از شيشه هاي مدرسه رو شكوند
زنگ آخر
اول بگم معلم هندسه ي ما 2 سال پيش فوت شدن.روحش شاد
معلم از من اصلا خوشش نمیومد،آخه شيطونيام خيلي اذيتش ميكرد.من بخاطر گندي كه بالا آورده بودم هيچي نميگفتم.معلم بيخودي با نگاه هاي عجيب اومد سراغم
ـ وای خدا!مگه چی کار کردم؟
از بيخ گوشم رد شد.مثل كسي كه خرگوش بگيره گوش ابراهيم دستش بود
 ـ بی شعور بی ... گمشو بیرون
خنده ي بچه ها رفت تو هوا
همه به من نگاه ميكردن.پشت سرم دود ميزد بيرون
عقب رو كه نگاه كردم ديدم يكي از صندلي ها داره ميسوزه
-----------------------------------
بعد از تعطيل شدن مدرسه
مدير: شما دوتا نميخواين آدم بشين؟
ابراهيم:آقا ما كاري نكرديم
خفه شو بچه،گم شو بيرون ببينم چكارتون بايد بكنم. تو چته؟
من:آقا هيچي ،من كه كاري نكردم
آره جون عمت. پس من بودم اون ظرفو آتيش زدم،اون 20000تومن كه رو دستمون گذاشتي چي؟
ـآقا خیلی باحال بود
گم شين بيرون، باحال بود باحال بود،بلايي سرتون بيارم كه ـــ
چشمتون روز بد نبينه. اولين بارم بود كه اخراج ميشدم.من يه هفته ،ابراهيم هم سه روز.
از اونجا بود كه سيل اخراجي من  راه افتاد
                                 
یک دوست دیگه ـ نویسنده ی مهمان
دي ماه 1382




دسته بندی :

لینک مطلب