امروز مدرسه ما دیگه شورشو درآورده بود!![]()
دیروز قرار بود آخرین روز مدرسه ی ما باشه که این ناظم ما(خدا بگم چی کارش کنه) واسه ما خط و نشون کشید که اگه نیاین فلان می کنم و این حرفا ... از اون ورم مدیرمون گفت باید تا آخر یکشنبه بیاین مدرسه. ناظممون هم گفت هرکی نیاد ۲نمره از نمره انضباطش کم می کنم و بعدشم زنگ می زنم خونشون و می کشمش مدرسه. این شد که ترسیدیم و پاشدیم رفتیم مدرسه. از دم مدرسه خدا خدا می کردیم همه نیومده باشن تا ماهم برگردیم. رفتیم تو دیدیم ۱۲ - ۱۳ نفر اومدن. همه عصبانی بودن طوری که نمی تونستی بهشون نزدیک شی!![]()
یه عده از مادرا هم پشت در بودن می خواستن بچه هاشونو ببرن ولی این ناظم گل ما نمی ذاشت ... خلاصه گذاشتن برگردیم. بعضی ها ماماناشون یا خونه نبودن یا سرکار بودن و نمی تونستن بیان دنبالشون. بیچاره ها گریه شون در اومده بود.
حالا همه ی اینا به کنار بدتر از همه می دونین چی بود؟!
این که برگشتن با کمال پرروئی به ما گفتن: "واسه چی اومدین مدرسه؟!"![]()
نه تنها از اونایی که نیومده بودن نمره ای کم نشد و حتی به خونه هاشونم زنگی زده نشد بلکه کم مونده بود از ما نمره کم کنن.
واقعا موندم که این کادر مدرسمون عقلی چیزی توی اون کله هاشون دارن یا نه!
یک دوست
دوستان شما - پنج نویسنده![]()
پی نوشت:امروز زنگ فیزیک همه عکسای طفولیتمون رو آورده بودیم ... اون موقع بود که به فکرمون رسید عکسامون رو این جا هم بذاریم.
وقتی رسیدم مدرسه هنوز هیچ کس نیومده بود. کلاس خالی خالی بود! چراغ رو روشن کردم و نشستم. داشتم مثلا ادبیات می خوندم که آقای محمدی(مستخدم همه کاره ی مدرسه) اومد تو.
ـ کلاستون دیگه این جا نیست.
ـ یعنی چی؟!
ـ از این به بعد کلاستون طبقه ی بالا تشکیل می شه ... برو طبقه ی بالا.
ـ باید برم کدوم کلاس؟!
ـ نمی دونم ... برو بالا.
ـ خب ... من می مونم تا معلوم شه کدوم کلاس باید برم.
آقای محمدی انگار که اصلا حرف منو نشنیده باشه چراغ کلاس رو خاموش کرد و درم پشت سرش به هم کوبید! چراغ رو دوباره با حرص روشن کردم: "همین مونده بود که توی این مدرسه این به ما بگه چی کار کنیم!" چند دقیقه بعد یکی از بچه های کلاس(آرزو) هم اومد. این بار خانوم محمدی(مستخدم همه کاره ی مدرسه) اومد تو و گفت: پاشید برید حیاط. کلاستون دیگه این جا نیست.
ـ چرا خانوم محمدی؟!
ـ به خاطر همون آب بازی.
ـ خانوم محمدی! ما نبودیم که(
)کلاس بقلی بود!
ـ هردو کلاس قراره بره. نگران نباشید.
این بار دیگه مجبور شدیم بریم. بعد از برنامه ی صبحگاهی فهمیدیم که کلاسمون با کلاس سوم ها عوض شده. یعنی ما باید می رفتیم طبقه ی دوم. برای ما که مدت زیادی رو توی زیرزمین مدرسه به سر برده بودیم خیلی هم بد نبود. درضمن ناظم مدرسمون به خاطر پله های زیاد حال نداره مدام بیاد بالا ... پس درکل زیاد هم بد نبود!
"زنگ ناهار"
ناهار نداشتم و همین طوری بیخودی داشتم وقت می گذروندم که صدای جر و بحث اومد. از کلاس اومدم بیرون دیدم (واااااااااااااااااای!) چه قدر راهروی فسقلیمون شلوغه! می شد گفت که نصف بچه های مدرسه جلوی در یکی از کلاسا جمع شده بودن و چندتایی هم اون وسط داشتن داد و هوار می کردن!
ـ خودتی!
ـ هفت جد و آبادته!
ـ به من فحش می دی؟!
رفتم جلو فهمیدم که چندتا از بچه های کلاس ما و کلاس بقلی با اولی ها درافتادن.(شایدم برعکس!) یکی از بچه های کلاسمون (فرنوش) دستگیره ی ظرف غذاشو گرفت سمت صورت یکی از بچه های سال اولی که معلوم بود خیلی پرروئه و حرص فرنوش رو حسابی درآورده. سمانه دست فرنوش رو گرفت:" نکن فرنوش! می ره تو چشمش بیچاره می شیم."
یکی از بچه های سال اولی خودش رو نخود کرد و همین طوری بیخودی کوبید تو صورت سمانه!
بعدش همه ریختن رو سر و کول هم! دعوا ادامه داشت ... همون طور که گفتم کسی حال نداره این همه پله رو بیاد بالا!
"زنگ ریاضی"
ـ خانوم! شما چسب زخم دارین؟
ـ چی شده!؟
ـ هیچی خانوم ... زنگ ناهار دعوا بود دستم زخم شد.
ـ ببینین یه روزه اومدید طبقه ی بالا ... هیچی نشده دعوا راه انداختین!
"فردا صبح"
از این که اون همه پله رو اومده بالا حسابی نفس نفس می زدم. در رو باز کردم و دیدم که آرزو زودتر از من اومده. داشتیم مثلا جغرافی می خوندیم که خانوم محمدی در رو باز کرد.
ـ پاشید برید طبقه ی پایین.
ـ چرا؟!
ـ دیگه کلاستون این جا نیست.
ـ خوب چرا؟!
ـ به خاطر دعوای دیروز با اول ها ... می رید طبقه ی پایین کلاس روبه روی خانوم فرهمند(ناظم همه کاره ی مدرسمون)
ـ آخ! نه!!
کیفم رو برداشتم و رفتیم پایین ... خوشحال بودم نه به خاطر این که کلاسمون بیخ گوش خانوم فرهمنده ... بلکه به خاطر این که دیگه طبقه ای نداشتیم که اگه دعوا کردیم مارو به اون کلاس تبعید کنن!
پی نوشت: موبایل فاطمه سرزنگ ادبیات زنگ زد ... فاطمه یواشکی نگاه کرد دید مدرسمونه!! می خواسته برداره بگه:"ببخشید الان سرکلاس هستم زنگ تفریح میام پایین!"
پی نوشت۲:سرزنگ ریاضی مهرناز داشت سیم ام.پی.تری شو درست می کرد که یهو معلممون دید. مهرناز خواست قایمش کنه.نشد دید این جوریه درآورد گذاشت رو میز کل کلاس خندیدن و خانوممون گفت که بهتره زود جمش کنه.
پی نوشت۳:اون کلاس یه خوبی داشت اونم این بود که جای من اصلا دید نداشت ... من کل زنگ ادبیات رو زیر میز قایم شده بودم و داشتم بادوم زمینی می خوردم! وقتی هم که حوصلم سرمی رفت بند کیف آناهیتارو که جلوی من می شینه می کشیدم و تمام کیفش پخش زمین می شد!
یک دوست
سه شنبه یک روز فراموش نشدنی بود. از همون زنگ اول همه ی بچه ها زده بود به سرشون. همه ی بچه ها که چه عرض کنم معلما هم همین طور! زنگ اول عربی داشتیم. معلممون بعد از این که هزارتا چیز بارمون کرد و گفت خیلی بچه های احمقی هستیم و امتحان آخر سال رو حتما می افتیم شروع به تعریف کردن از پسرش کرد و بعد در کمال آرامش زبونش رو تا اون جا که می تونست برای بچه ها بیرون آورد!
زنگ بعد امتحان شیمی داشتیم. بعد از امتحان همه خوشحال از این که تونستن بالاخره یکی از امتحان های فضایی معلممون رو خوب بدن منتظر جواب سوال ها شدن. معلم تک تک سوال ها رو می خوند و جواب می داد. غلط ها از سوال یک شروع شد! هیچ کس تا سوال ۳ همرو کامل و درست حل نکرده بود. بعد از این که فهمیدیم سوال ۳ روهم اشتباه نوشتیم شروع کردیم به زدن خودمون!
سوال ۴ روهم معلم پای تخته حل کرد. یهو کلاس از خنده ی بچه ها رفت رو هوا!
معلممون با خوشحالی گفت: پس بالاخره یه سوال رو درست حل کردین!
همه یک صدا گفتیم: نه ه ه ه!! اتفاقا اینم اشتباه حل کردیم!
زنگ بعد ادبیات داشتیم. معلم داشت خودش رو خفه می کرد تا فرق متمم فعلی و قیدی رو به ما بگه. ( یک دوست کلاس رو گذاشته بود رو سرش! ) معلم با عصبانیت یک دوست رو صدا زد و گفت: با این قیافه ی مظلومت زیر زیری هی داری شیطنت می کنی ... از قدیم می گن فلفل نبین چه ریزه ...
بعدش هم گفت که بره کنار تخته بشینه! یک دوست بیچاره که دوباره سیاه پوست واقع شده بود رفت و کنار تخته نشست و دوباره شروع به شیطنت کرد! یواش روی تخته یه شکلک ناراحت کشید بعدش زیرش نوشت " یک دوست >>> سیاه پوست بیچاره ی کلاس! "
بعد از یه مدت:
یک دوست: آنا شماره ی پات چنده؟
من: نمی دونم ... چه طور مگه؟
ـ یه لنگه کفشتو در بیار کفش منو بپوش!
بعد از ده دقیقه این مد جدید همه ی کلاس رو گرفت! نصف بیشتر بچه ها کفشاشون رو باهم عوض کرده بودن و جلوی ناظم مدرسه راه می رفتن!
وقتی زنگ خورد همه تصمیم گرفتیم همون جوری بریم خونه. با کمال اعتماد به نفس درحالی که کل پیاده رو رو گرفته بودیم با کفشای لنگه به لنگه رفتیم خونه!
همه با تعجب بهمون نگاه می کردن. متوجه یه تغییر غیرعادی شده بودن ولی نمی فهمیدن چیه.
ـ اینا یه جوری نیستن؟! احساس می کنم غیرعادین!
ـنه بابا کفشاشون رو لنگه به لنگه پوشیدن!
آناهیتا


زنگ خونه خورد ولی بچه های سال دومی حرکت خاصی از خودشون نشون ندادن. چون دوشنبه بود و باید یه زنگ دیگه هم توی مدرسه می موندیم. من و آناهیتا رفتیم توی حیاط تا آب بخوریم. نزدیک آبخوری که رسیدیم دیدیم " واااااااای! " چه خبره!! چندتا از بچه های کلاس بقلی داشتن آب بازی می کردن. مشت مشت آب می ریختن روی هم و از بس هوا گرم بود کسی فرار نمی کرد همه وایستاده بودن تا حسابی خیس شن! من و آناهیتا هم حسابی هوس آب بازی کردیم. همین طور به تعداد افرادی که آب بازی می کردن اضافه شد. مهسا (یکی از همکلاسی ها) که از راه رسید ماهم دل رو به دریا زدیم و رفتیم تا خیس شیم!
مهسا و آناهیتا شروع کردن به آب ریختن روی هم. آوا رو دیدم که از دور داشت بچه هارو تماشا می کرد. یکی از بچه های کلاس بقلی توجهش به آوا جلب شد و بطری که توی دستش بود پر از آب کرد و رفت سمتش و همه ی بطری رو با این که آوا سعی داشت فرار کنه ریخت روش!
آناهیتا حسابی خیس شده بود...آب بازی خیلی طولانی شد. نمی فهمیدم چرا کسی پیداش نمی شه تا دعوامون کنه؟!
هیشکی رو من آب نریخت. منم دیدم این جوریه رفتم و خودم چندتا مشت آب ریختم رو سرم! از اون ور مهسا همرو خیس کرده بود ولی خودش خشک بود. اونم وقتی دید این جوریه روی خودش آب ریخت و برای طبیعی نشون دادن فرار کرد!
ماجرا به همین جا ختم نشد. بچه های خیس درحالی که بطری های آب توی دستاشون بود همدیگر رو توی راهروها دنبال کردن ... راهرو خیس و پر از رد پا شده بود! خانوم محمدی (مستخدم همه کاره ی مدرسه) از راه رسید و وقتی اوضاع رو این طوری دید شروع به داد و بیداد کرد ولی کی گوش می کرد؟!
بچه ها آب بازی رو به کلاس کشیدن. با بطری آب داشتن همدیگر رو خیس می کردن. یکی از بچه ها که آب از سر و صورتش می چکید سطل آشغال رو به نشونه ی دفاع گرفت جلوی خودش یعنی " هرکی رو من آب بریزه سطل آشغال رو روسرش خالی می کنم!! "
کلاسمون خیس خیس بود. از همه طرف قطره ی آب بود که روی دفتر و کتابامون می ریخت ... بازی داشت حساس می شد که صدای داد و هوار ناظممون اومد.
همه مثل ... فرار کردن!
مدیرمون هم عصبانی از راه رسید و اول رفت کلاس بقلی. معلم ماهم اومد. فهمیدیم می خوان اونایی رو که خیس هستن از کلاس بکشن بیرون!
آناهیتا داشت سکته می کرد!
چندتا از بچه ها با هرچی که به دستشون رسیده بود افتادن به جون زمین تا اثرات جرم (خیسی و رد پاها) رو پاک کنن! بقیه هم داشتن خودشون رو باد می زدن تا شاید خشک شن!
همش منتظر بودیم که بیان ... ولی نیومدن!
خیلی شانس آوردیم ... فرداش شنیدیم که از همه ی بچه های کلاس بقلی ۵نمره از نمره انضباطشون کم کردن! (نفس عمیق!) چه قدر شانس آوردیم!
یک دوست
حوصلم سر رفته!
اَه! آخه اینم شد آزمون! از ۱۵۵تا سوال ۱۵۶تاش غلطه ( سوال ها به اضافه ی وقت آزمون! ) تازه برای این مسخره ۲:۳۰ وقت گذاشتن. من که اصلا حال ندارم ... از هر درس ۲ یا ۳تا تست بیشتر نزدم. دارم بقیه رو نگاه می کنم. به هیچ کس هم دید ندارم که بخوام یه تقلبی چیزی بگیرم. این مریم (بقل دستیم) هم مدام تکون می خوره.
یک دوست هم دفترچه و پاسخ نامه رو جمع کرده داره داستان می نویسه!!! بقیه مشغول تست زدن هستن. من که هیچی بلد نیستم. همین الان مهسا هم (یکی از بچه ها) دفترچه ی آزمون رو بست و خوابید.
کولر رو دارن درست می کنن و رفت و آمد زیاد شده و بحث بالا گرفته! همه ی برگه ی پاسخ نامه ی من سفیده! مریم مدام زیر لب یه چیزایی می گه! معلم کلاس بقلی هم بلند بلند ( تقریبا با فریاد! ) درس می ده! ای بابا! اینم شد آزمون؟!
خوش به حال یک دوست و مهرناز که حداقل به فکر بودن و توی زنگ تفریح یه مشت شکلات و آبنبات خریدن تا سر آزمون بیکار نباشن! من که از صبح هیچی نخوردم دارم می میرم ...
آوا
صدای نفرت انگیز ساعتم بلند شد.
حالم از این صدا به هم می خوره! وقتی صداشو می شنوم یاد بدبختی و امتحان و استرس می افتم. دستم رو توی تاریکی دراز کردم و صداش رو قطع کردم. می دونستم باید بیدار شم ولی نمی تونستم. انگار با چسب نمی دونم چند قلو به تخت خوابم چسبیده بودم! داشت دوباره خوابم می برد که به زور خودمو جدا کردم.
از اتاق که بیرون اومدم دیدم هوا هنوز روشن نشده. آخه وقتی توی اتاق من باشی شب و روز رو متوجه نمی شی چون در هر شرایطی تاریکه تاریکه! یه آبی به سر و صورتم زدم و رفتم تا وسایل لازم رو پیدا کنم. بعد نیم ساعت که وسایل رو پیدا کردم نشستم فکر کردم ببینم چی می تونم درست کنم که ۳نمره به نمره ی مستمر دینیم اضافه شه؟
تصمیم گرفتم نقاشی بکشم. " فتح مکه " رو به عنوان موضوع انتخاب کردم. خیلی خوابم می اومد. به ساعت نگاه کردم. ۴ صبح بود!
بعد یک ساعت و نیم رسیدم به رنگ کردن خونه ی خدا. یه ربع که گذشت نقاشی رو از دور نگاه کردم دیدم چقدر وحشتناک شده! خیلی زشت شده بود! حالم داشت به هم می خورد!! از شدت عصبانیت مقوا رو با شتاب از روی تخته ی نقاشیم جدا کردم و خیلی وحشیانه انداختم زیر فرش اتاقم و نشستم روش!
ساعت هفت و نیم عصبانی و خواب آلود و نگران ( چه تلفیق وحشتناکی! ) رفتم مدرسه. حسابی دیر شده بود. توی مدرسه بچه ها کاراشون رو به هم نشون می دادن و از هم می پرسیدن: به نظرت به این چقدر نمره می ده؟
از دیدن کارای بچه ها حسابی حرص خوردم. چون فهمیدن نقاشیم اصلا هم بد نبوده که هیچ خیلی هم مناسب بوده! نقاشی رو از عصبانیت با خودم نیاورده بودم و عوضش یه دفترچه درست کرده بودم که حداقل یه نمره ای بگیرم. بعضی از بچه ها با خودشون وسیله آورده بودن تا سر زنگ های مختلف درست کنن.
زنگ ناهار این کارا دیگه به اوج خودش رسید! یکی از بچه ها فقط مقوای سفید داشت درحالی که برای خونه ی خدا مقوای سیاه می خواست! هیچ کس هم مقوا یا پارچه ی سیاه نداشت که بهش بده. منم با یه دست داشتم نقاشی می کشیدم و با اون یکی هم ناهار می خوردم دیدم که رفت سمت سطل آشغال!
ـ فاطمه چی کار می کنی؟
ـ می خوام کاردستیمو کامل کنم.
ـ پس از سطل آشغال چی می خوای؟!
ـ نایلون سیاهشو می خوام!!
همه از خنده روی میزهاشون افتادن و فاطمه شروع کرد به کندن نایلون سیاه و بعدش پیچید دور مقوای سفیدش!
ـ فاطمه به این نمره نمی ده!
ـ چرا نده؟! ماکت سازی باید از وسایل دور ریختنی انجام شه دیگه!
جیغ کشیدم.
ـ چی شد؟
ـ خیارشور ساندویچم افتاد رو نقاشیم!
می خواستم خودمو خفه کنم! بازم نقاشیم داشت خراب می شد. آروم خیارشور رو برداشتم و با خودم فکر کردم ببین نمره با آدم چی کارا که نمی کنه!
یک دوست
"زنگ ریاضی"
ـ خانوم! می شه یه تمرین دیگه از همینا بدین؟
ـ الان می دم ... یه لحظه ساکت باشین!
ـ ...
ـ ساکت!
کلاس شلوغ بود تا این که یه دفه صدای در اومد.خانوم ابراهیمی (مسئول امور پرورشی) با کلی رضایت نامه اومد تو.
ـ خانوم ابراهیمی! می خوایم بریم اردو!؟
ـ کجا می خوایم بریم؟!
ـ چه عجب این مدرسه مارو یه جا برد!
ـ بچه ها فردا باید رضایت نامه هارو بیارین ... یادتون نره.
ـ خانوم اصلا می خواین همین الان بدیم؟
بچه ها همشون می زنن زیر خنده.
ـ بچه ها همه می یاین؟ هرکی نمی یاد بگه اسمشو خط بزنم.
ـ بعععععععععععععععععععله! خانوم اخه این جا نیایم دیگه کجا بریم؟
" فرداش >>> زنگ هندسه "
ـسلام خانوم ابراهیمی!
ـ سلام بچه ها ... رضایت نامه هارو بدین باید ببرم.
ـ ای وای!! خانووووووم ... نیاوردم!
ـ مگه من این همه نگفتم که حتما بیارین؟ من باید لیست رو امضا کنم بفرستم.
بچه ها شروع به پچ پچ کردن.
ـ خانوم حالا شما برین ما زنگ تفریح می یاریم ... الان پیداش نمی کنیم.
ـ باشه ... من می رم ولی یادتون نره ها!
" زنگ تفریح "
ـ نگین! یه رضایت نامه هم برای من بنویس!
ـ وااااااای! چرا نوشتی مهسا؟ اسم مامان من پریساست!
ـ خب از بس شلوغه نمی فهمم کی به کیه! اسم مامان کی مهسا بود پس؟
ـ هیشکی!
ـ اِ اِ ! پس خودت برو یه کاغذ دیگه بیار.
ـ خب دقیقا بگو اسم مامانت چی بود؟
میترا (نماینده ی فعال کلاسمون!) با عجله اومد تو : بچه ها خانوم ابراهیمی می گه رضایت نامه های دست نویس رو قبول نمی کنه!!
همه با هم گفتن: واااااااای!
میترا با لبخند اضافه کرد: ولی گفت می تونین فردا بیارین!!
یه دفه همه ی کلاس از شور و شوق بچه ها منفجر می شه! من که تاحالا بچه های کلاسمون رو این همه خوشحال ندیده بودم!
مهرناز
جواب مسابقه!!
دوستای عزیز سلام!
از همه ی کسانی که توی مسابقه شرکت کردن خیلی ممنونیم!![]()
تقریبا همه خیلی نزدیک حدس زدین!![]()
![]()
ولی بین همه فقط دو نفر درست حدس زدن ...
جناب آرمان و رامین!![]()
اینم از جواب:
از سمت چپ به راست: آوا - دوست یک دوست - یک دوست - مهرناز - آناهیتا
دوستان شما - پنج نویسنده
اطلاعیه شماره ی ۲:
دوستان عزیز سلام!
ما سیستم خبرنامه رو توی وبلاگ گذاشتیم. لطف کنید و اون جا عضو شید تا از آخرین خبرهای وبلاگ به راحتی توسط ایمیلی که به وسیله ی "یک دوست" فرستاده می شه با خبر شید!
این کار رو حتما انجام بدید ... مطمئن باشید اصلا وقتگیر نیست!
دوستان شما - پنج نویسنده
چهارشنبه من(دوست یک دوست)اصلا درس نخونده بودم و پنج شنبه زنگ اول شیمی داشتیم. من درحالی که داشتم تمرین هارو از روی دفتر بچه ها کپی می کردم اسم خودمو از طرف معلم شنیدم.
باورم نمی شد!
رفتم پای تخته و جاتون خالی موقع رسم فرمول های ساختاری به جای ۵تا ۴تا کربن و به جای ۶تا ۵تا کربن گذاشتم!
زنگ آخر هم امتحان آمادگی دفاعی داشتیم! بچه ها کل زنگ تفریح جاهاشون رو تنظیم کرده بودن تا روی ورقه های هم احاطه ی کامل داشته باشن ... نصف بچه ها هم نامردی کردن و به بهانه ی تمرین نمایش مدرسه امتحان رو پیچوندن!
انقدر کلاس خلوت شد که معلممون هرکس رو روی یه نیمکت نشوند. یک دوست بیچاره هم که سیاه پوست واقع شده بود و رفت گوشه ی کلاس اون ته نشست. طفلکی به هیچ کس دسترسی نداشت!
امتحانمون خیلی جالب بود! من که کتاب باز کرده بودم و تا محدوده ی دو ـ سه نیمکت رو پوشش می دادم!
معلم: مهرناز برگه ی خودتو نگاه کن!
مهرناز: خانوم انقدر بدخط نوشته که نمی شه خوند!
من: خوب خوش خط بنویس دیگه! بچه می خواد بخونه!
معلم: ساکت!
بعد از این که نیم ساعت هم خودمون به وقت امتحان اضافه کردیم و به اندازه ی کافی تقلب کردیم(البته به جز یک دوست که تک و تنها مونده بود.)ورقه هارو گرفتن.قرار شد همون موقع معلممون ورقه هارو صحیح کنه.
تازه اون موقع بود که فهمیدم یک دوست عزیز سوالی رو که یک لحظه قبل از امتحان براش توضیح داده بودم اشتباه نوشته!
حالا می دونید سوال چی بوده؟ کل سوال این بود که باید فرق pو qرو توی ماه نشون می دادیم! ولی خب به لطف ازدحام بچه ها بالای سر معلم و نقاشی خوب یک دوست(آخه برای سوال باید شکل می کشیدیم)معلم غلطشو ندید و بهش نمره ی کامل رو داد.عجب امتحانی!
اینم خاطره ی اون پنچ شنبه ی به یاد ماندنی! یک دوست جون چه طوره؟
دوست یک دوست
اطلاعیه:
سلام دوستان!
برای جواب دادن به مسابقه یه هفته وقت دارین ما توی این فاصله پست می فرستیم تا وقتش که شد جواب مسابقه رو براتون بذاریم.
دوستان شما - پنج نویسنده
زنگ تفریح می خوره و بچه ها با حرص و عصبانیت دفتر و کتاباشون رو به هم می کوبن و صدتا فحش به ناظم مدرسه می دن که همیشه زنگ تفریح رو دیر می زنه.
ـ آخه یکی نیست به این بگه تو که بلد نیستی زنگ مدرسه رو به موقع بزنی چرا میای ناظم می شی!
ـ واقعا! بزغاله از این ور زنگ رو دیر می زنه و از اون ور زودتر می فرسته سرکلاس!
ـ چی؟! نفهمیدم! چی گفتی؟! تو واقعا بزغاله رو با اون یکی می بینی؟ تو چه طور می تونی به عزیزترین حیوون من توهین کنی؟ حیوون به این خوشگلی ... بامزگی ... خوش صدایی...
ـ خیلی خوب! حالا یه جوری می گی انگار داری درباره ی بلبل حرف می زنی! بز بز دیگه!
ـنخیرم! اتفاقا خیلی هم خوبه. حداقل بهتر از بلبل هستش. هم مفیده هم صدای خوبی داره ... گوش کن ... بع بع بع! (همه می زنن زیر خنده) ولی بلبل فقط می خوره و می خوابه شایدم بعضی وقت ها هم یه جیک جیکی و قوقولی قوقویی بکنه!
ـاز کی تاحالا بلبل جیک جیک و قوقولی قوقو می کنه؟
ـ از همون وقتی که ناظم رو با -
ـ بچه ها زنگ خورده برین سرکلاساتون! خانوما برین سر کلاساتون!
ـ بیا خودشم اومد!
ـ سه دقیقه نیست اومدیم حیاط ... دوباره زنگ رو زود زد.
ـ ولی خدایی چون تو سال بز به دنیا اومدی می گی بز خوبه حالا اگه سال میمون به دنیا می اومدی بازم این رو می گفتی؟
ـ خانو ما مگه نمی گم برین سر کلاس! معلم ها اومدن!
ـ گیر داده ها! بیاین بریم تا نمره انضباطمون رو با خاک یکسان نکرده.
آناهیتا
مسابقه!
سلام بچه ها!![]()
ما دوباره اومدیم!
یه مسابقه داریم ... شما باید حدس بزنید که هر کدوم از افراد توی عکس بالا کدوم یک از نویسنده های وبلاگن ... از سمت چپ به راست حدس بزنید.
برای برنده مثل همه ی مسابقه ها جایزه داریم!![]()
![]()
پس تلاشتون رو بکنین!![]()
![]()
پنج نویسنده!
دوست های عزیز سلام!
ما بالاخره برگشتیم!
امتحانامون فعلا تموم شدن و دوره ی درس ها شروع شده ... این مدت با این که خیلی هم طولانی نبود واسه من خیلی طولانی شد.
توی این مدت اتفاقای زیادی افتاد که بعضی هاشون خیلی تک بودن.
روزای بدی بودن که تموم شدن ...
دوستان گفتن که من اولین پست رو بعد این مدت بدم. منم می خوام براتون یه شعر بذارم.
در کویرم خیال چشمه ساران دارم
هر قدم که بی رمق
کشان کشان
به سویی می اندازم
پرواز شاهینی را می انگارم
که بر آسمان امید
به سوی روشنی در پرواز است
در گوشه ای خزیده ام ملول
ولیک خیال یاران در سر دارم
وه ، چه شیرین می پرد شاهین خیالم
چه رندانه اوج می گیرد
و من مسرور از بودن با او
بی او مرگ را میزبانم
یک دوست


