تبليغاتX
حرف های یک دوست

حرف های یک دوست




یه کلبه ی درویشی داریم! در خدمتتون باشیم! ( خاطرات مدرسه ی ما!)



نویسنده : یک دوست ; ساعت 15:11 روز جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

" وای این سال ها داره زیادی زود می گذره ، دوباره عید شده ... مامانم می گه عید رو به خاطر این دوست داره که سنبل و لاله می خره و می ذاره سر سفره ی هفت سین – یه عالمه گلدون پامچال می خره و می ذاره کنار پنجره ، منم عید رو دوست دارم چون چهارده روز از صبح زود بیدار شدن خلاص می شم.
حالا هرطور که شما عید رو دست دارید ...امیدوارم امسال عیدتون اون جوری باشه ، فقط یه چیزی....عیدتون مبارک! "

نویسنده:دوست یک دوست

" همه می گن عید شده ، تعطیلی شده ، بهار شده ، خوشحال باشین! ... برو بابا! چه خوشحالیی ... مگه می شه تنهایی 24تا آبنبات خورد ... مگه می شه تنهایی از امتحان ریاضی 9 گرفت ... مگه می شه تنهایی اومد خونه ... نه نمی شه! دلم برای دوستام تنگ می شه... ولی مگه می شه تنهایی دلم تنگ شه...
عیدتون مبارک!

نویسنده:آوا

" دست فروش دوباره اومده جلوی راه مردم نشسته و بساطش رو وا کرده ، چندتا تشت پلاستیکی پر از ماهی های ریز و درشت ، قرمز ، سفید ، سیاه ...
تخم مرغ های رنگی توی شونه های تخم مرغ جا خشک کردن.
سبزه ، سنبل ، بنفشه ، بوی تازگی ، عجب احساسی!
به ماهی ها خیره می شم که دارن به زور توی اون جای تنگ شنا می کنن ولی هنوز خوشحال به نظر می رسن ، دستامو می کنم توی جیبم ... از ماهی ها چشم برمی دارم و به شکوفه های صورتی درخت هلوی اون ور خیابون نگاه می کنم و زمزمه می کنم:" بهار اومده ... عید اومده "
عیدتون مبارک!

نویسنده:یک دوست




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 19:21 روز یکشنبه بیستم اسفند 1385

همه به من می گن بد غذا

_اه! بخور دیگه ، چقدر خودتو لوس می کنی.

_راست می گه ... اگه من جای مامانت بودم ، این قدر نازتو نمی کشیدم.

_بابا خیلی ننره!...همیشه غذاش توی بشقابش می مونه.

_ای خدا! چی کارم دارین؟ ... ولم کنید! آره من بد غذا،من لوس،من ننر!...خوب از گوشت بدم می یاد!...زوره؟

_آره زوره!...کاش فقط گوشت بود!صدتا چیز هست که تو دوسشون نداری،بشمار واسمون ببینیم درجمع،کل غذاهایی که دوست داری به ده تا می رسه،به جون خودم نمی رسه.

بابام همیشه به من میگه که از بس بد غذایی پس فردا هزارجور مشکل برات ایجاد می شه.

خوب بشه!

هر مشکلی هم که پیش بیاد بهتر از خوردن گوشت و چیزایی که دوست ندارم.    چند روز پیش داشتم توی یه سایت اینترنتی می گشتم که یکی از این تبلیغاتا نظرمو جلب کرد:"آیا وزن و قد متناسبی دارید؟"

روش کلیک کردم،گفت:"وزن خود را وارد کنید." کلیدای 4 و صفر رو فشار دادم.بعد گفت:"قذ خود را وارد کنید."کلیدای 1 و 6 و 5 رو زدم."جنسیت خود را مشخص کنید." مشخص کردم و بعدش صبر کردم تا محاسبه انجام بشه.بعد چند ثانیه،یه نوشته ی بزرگ و قرمز تمام صفحه رو گرفت!

"آیا می دانید که 15 کیلو کمبود وزن دارید؟"

با حرص به نوشته گفتم:نه!نمی دونستم منتظر بودم تو بگی!

خلاصه این که هرجا پا می ذارم همه شروع می کنن به ایراد گرفتن از بد غذا بودن من.زنگ های ناهار تا ظرف غذامو باز می کنم و بچه ها می بینن که طبق معمول به جای گوشت مرغ آوردم،شروع می کنن به غرغر!

_اه! باز تو مرغ آوردی؟

_بچه ها! چند روز دیگه می بینیم داره قدقد می کنه!

_فکر کنم وقتی ازدواج کنی،شوهرت از دستت دیوونه شه.

صداشو مردونه می کنه و ادامه میده:ناهار چی داریم عزیزم؟ صداشو نازک می کنه:عدس پلو با مرغ! ... _شام چی داریم عزیزم؟... _باقالی پلو با مرغ! ... _صبحانه چی داریم عزیزم؟ ... _آب مرغ با نون!

بچه ها هم کلی از این ادا و اطوارها خوششون می یاد و می خندن و من دوباره انقدر غرغرای بچه هارو می شنوم که زنگ ناهار تموم می شه ... مثل همیشه...

 نویسنده:یک دوست

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 22:26 روز جمعه هجدهم اسفند 1385

فردا امتحان دارم.                                                                                   

 باید درس بخونم ولی نمی تونم ، نمی دونم چرا این جوری شدم ... اونم درست شب امتحان!                                               

هر شب هرچی سعی می کنم طبق برنامه کارایی رو که دوست دارم انجام بدم ، حوصلم سر می ره و کسل می شم ... .                

حالا هم که درد شب امتحان.                                                                     

نمی دونم ، شاید به خاطر اینه که افکارم بعد از دیدن نوشته های وبلاگ یکی از دوستان مغشوش شد ، شاید چون یه چیز آشنا توشون حس کردم ، همون چیزی که امروز توی مدرسه حسش کردم.       

 زنگ آخر آمار داشتیم ولی چون انجمن اولیا و مربیان بود معلم آمارمون اومد برگه های امتحان رو داد و رفت و ما با کلی تقلب امتحان دادیم ... حدود 20 دقیقه به زنگ مونده بود که معلممون اومد سر کلاس و شروع کرد به حرف زدن: بچه ها نمی دونم چرا ، ولی احساس می کنم که دیگه مثل گذشته درس نمی خونید. چی شده؟                                                                          

کلاس افتاد به همهمه                                                                            

_ خانوم ، ما دیگه خسته شدیم. دیگه نمی کشیم ... به هرکی می گیم ، می گه شما دانش آموزید ، وظیفتون اینه که درس بخونید! ولی ما دیگه نمی تونیم.         

_ آخه از چی خسته شدید؟ شما باید از درس خوندن لذت ببرید!                    

_ می دونیم باید لذت ببریم ... ولی نه این که هر روز امتحان بدیم. لذت این کجاست؟                                                

معلممون نصیحت می کرد و بچه ها هم که سفره ی دلشون باز شده بود با حرص حرف می زدن ولی من حواسم جمع چندتا از بچه های دیگه شد. فهمیدم اونا هم از مشکلاتشون حرف می زنن ، چندتاشون هم که کاملا سر دلشون باز شده بود ، گریه می کردن.                                                                               

دوباره حرف های معلم                                                                              

خداییش حرف های بدی نمی زد ، آخه سنش به ما نزدیکه ولی نه اون قدر که کامل درکمون کنه... نفهمیدم چرا امروز این جوری شد ولی همه از مشکلاتشون گفتن ... شاید خوشی زده زیر دلمون ... شایدم تفاوت نسل بین ما و پدر و مادرامون مشکل ساز شده.

نمی دونم...

نویسنده:دوست یک دوست

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 18:19 روز چهارشنبه نهم اسفند 1385

هوا داشت کم کم تاریک می شد.می ترسیدم دیر شده باشه ، این پا و اون پا می کردم تا دوستم بیاد.اگه هوا تاریک می شد راه رفتن توی کوچه ی باریک و تاریک شب ترسناک می شد.نمی تونستم نرم ، خیلی مهم بود اگه نمی رفتم شاید دیگه هیچ وقت موقعیتش پیش نمی یومد.درست هم نبود تنها برم...نباید دوستمو قال می ذاشتم.ممکن بود ناراحت شه...همون لحظه صدای پاهایی رو شنیدم که داشتن به طرف من می یومدن ، خودش بود ، دوستم!

...با ناراحتی گفتم:دیرتر می یومدی!

_ معذرت می خوام...راستش خواهرم گشنه بود توی خونه شیر نداشتیم.

_ باشه...بدو خیلی دیر شده.

با ترس توی کوچه ها دویدیم و وقتی به اون جا رسیدیم خیلی دیر شده بود.با ناامیدی رفتیم تو.می دونستم دیگه فایده ای نداره.

به منشی نگاه کردم:دیر شده نه؟

سرش رو تکون داد:از وقت اداری گذشته ، همین الان رفت.

دستی محکم دستمو گرفت و کشید.فقط فهمیدم دارم می دوم.دوستم داشت منو دنبال خودش می کشید.

داد زدم:ولش کن دیگه!...فایده نداره.

_ یالا بیا! ناامید نشو.

دویدیم و من می دونستم فایده ای نداره ، خودمو انداختم زمین: دیگه ولش کن...مهم نیست.

با حسرت نگام کرد.

احساس گناه رو توی چشاش می دیدم.

دستی گرم روی شونم منو به خودم آورد...یه دست گرم توی یه شب سرد.

برگشتم دیدم خودشه!

خندیدم.

خندید:خوب شد پیدات کردم!...داستانات عالی بود..یه انتشاراتی قبولشون کرده!

با ناباوری به دوستم نگاه کردم داشت می خندید.

دلم نمی خواست بلند شم.

انگار که از بین خونه های گلی و زمزمه ی باد بین درختا یکی به من می گفت:فکرشو بکن!...داستانات قبول شدن!

نویسنده:آوا

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 18:25 روز یکشنبه ششم اسفند 1385

فکر می کنم از این آدما زیاد دیده باشی...آدمایی که اولش اون اولا که هنوز به قولی فاب نشدین این قدر ازت تعریف می کنن و این قدر می برنت بی هوا بالا که خودتم خبردار نمی شی ، کلی تعریف و تمجید ازشون می شنوی ، پیش همه ازت تعریف می کنن و تو شاید خیلی خوشت بیاد با خودت می گی: "عجب آدم باحالیه!" تو هم کم کم بدت نمی یاد که باهاش دوست شی. دوست می شین!

اون هنوزم ازت تعریف می کنه...

چند روزی می گذره...چند هفته...چند ماه

یه روز می بینی که اون دیگه مثل قبلا نیست ، تعجب می کنی یعنی چی شده؟...نمی دونی ، سعی می کنی بفهمی...نوچ! فایده نداره. ای بابا چته؟...یه جور رفتار می کنه که کم از این جمله نیست: "برو گمشو!"

نگاش می کنی..."واقعا برم؟...مطمئنی؟" نگات می کنه..."آره هیچ وقت این قدر مطمئن نبودم!"...این دیالوگا بینتون هیچ وقت واقعا ردوبدل نمی شه ولی خوب می دونی یه نگاه هم برای رسوندن این حرف ها کافیه.

پیله می کنی بهش بفهمی چی شده ... شوخی می کنی ، نوچ!فایده نداره!ای بابا چته!؟از کوره در می ره: "حیف اون همه تعریف که ازت کردم!"

جا می خوری صداش تو گوشت می پیچیده: "حیف..."

بی اختیار می گی: چرا؟

تو رو یاد یه حرفی که یه زمانی زدی و اون بدش اومده می ندازه...خدای من!واقعا فکر نمی کردم ناراحت شی...باور کن که فقط یه شوخی بود،شوخی!اما ناراحت شده. معذرت خواهی می کنی.نوچ! فایده ای نداره!

دوباره می گه: "حیف اون همه تعریف که ازت کردم!"

_حیف؟...کوتاه بیا!...من که دارم معذرت خواهی می کنم!

نگاش می کنی منتظر یه جوابی...نوچ! فایده ای نداره!

اه! لعنت به این دوستایی که بی هوا آدمو می برن بالا و بعدشم بی هوا همچین آدمو پرت می کنن پایین که دیگه امکان زنده موندن صفر می شه...اونم بدون چتر نجات...عجب سقوطی...

 

نویسنده : یک دوست

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 15:19 روز شنبه پنجم اسفند 1385

فکر نمی کنم تا حالا ، وقتی معلمت داره درس میده آبنبات چوبی خورده باشی!مطمئنم که تا حالا همچین کاری نکردی ، ولی باید بگم من و همه ی بچه های کلاسمون موقعی که معلم آمارمون داشت خودشو خفه می کرد تا به ما طرز کشیدن "نمودار ساقه و برگ" و "نمودار جعبه ای" رو یاد بده ما داشتیم در کمال آرامش آبنبات چوبی (اونم از نوع آلبالوییش )می خوردیم! خیلی منظره ی خنده داریه وقتی معلم درس بده و 24 نفر در حال مکیدن آبنبات آلبالویی بهش خیره شن!

البته معلم بیچارمون هم چاره ای نداشت ، آخه می دونی ما یکم بیشتر از یکم پر سروصداییم. تقریبا معلم ها از دست بعضی ها کاملا قاتی می کنن و باورت نمی شه اگه بگم معلممون تقریبا خوشحال هم بود چون به خاطر مکیدن آبنبات فرصت حرف زدن نداشتیم!

واسه همین کلاس واقعا آروم بود!معلممون هم حسابی ذوق کرده بود.(چون تاحالا کلاسمون رو این طوری آروم ندیده بود.)

وسطای زنگ که دیگه حسابی کیفول شده بود و از خوشحالی داشت بال بال می زد ، به شوخی گفت: کاش همیشه آبنبات بخورین.

_خانوم از دفه ی بعد خودتون برامون آبنبات می خرین؟

_حالا تا دفه ی بعد.

_نه دیگه خانوم ببینین چه قدر ساکت شدیم.

خلاصه به زور ازش قول گرفتیم که جلسه ی دیگه برامون آبنبات بخره!

از وسطای  زنگ که گذشت دیگه آبنباتا داشت ته می کشید.(اوضاغ داشت خطری می شد.)کم کم صدای صحبت ها توی کلاس پیچید...تازه اوضاع یکم بدترم شده بود چون وقتی آبنبات رو تموم می کردی به آدامسش می رسیدی!

حالا علاوه بر این که حرف می زدیم یه آدامس به چه بزرگی توی دهنامون بود!

فکر کنم یکم زیاده روی کردیم چون جلسه ی بعد نه تنها برامون آبنبات نخرید روز قبل از کلاس هم پیغام داد که حق نداریم جلسه ی بعد آبنبات بخوریم!

 

 

 نویسنده: یک دوست

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 11:11 روز جمعه چهارم اسفند 1385

_حالت خوبه؟

_آره...خوبم.

_دروغ نگو ، پس چرا قیافت این جوریه؟

_چی می گی بابا!...می گم حالم خوبه دیگه.

_باشه...هرجور راحتی.

آخه چقدر می تونم قیافه ی عبوس اونو تحمل کنم ، مگه چه گناهی کردم؟از صبح تا وقتی زنگ بخوره ، یا داره غر می زنه یا اون قدر قیافش توهمه که آدم اضطراب می گیره.

_برم غذاتو بیارم؟

_غذا نمی خورم.

_چرا؟...گشنه می مونیا.

_برو بابا!...گیر نده ، مامانم مرغ گذاشته. امروز باهاش دعوا می کنم.هزار دفه بهش گفتم حالم از مرغ بهم می خوره.

_این حرفو نزن.مامانت به خاطر خودت می گه.

_اون خوشش می یاد منو اذیت کنه ، حالشو می گیرم.

نگاه حسرت باری می ندازم و می رم.حرفی ندارم که بزنم.کاری نمی تونم بکنم وقتی اون همیشه این جوریه چی کار می تونم بکنم؟

_ساعت چنده؟

_صبر کن،الان می گم.

_یالا دیگه!خسته شدم.

_یه لحظه صبر کن دیگه الان می گم.

_اصلا نمی خوام...از یکی دیگه می پرسم.

باهام قهر می کنه،یه هفته منت کشی ، یه هفته ناراحتی ، چی کار کنم ، همیشه همین جوره. چی کار می تونم بکنم...مجبورم تحمل کنم ، چون اگه ولش کنم یکی از بهترین دوستامو خیلی زود و خیلی راحت از دست می دم...

 

نویسنده:آوا

 

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 16:26 روز پنجشنبه سوم اسفند 1385

معلم ریاضیمون گفت: برای امتحانتون درس بخونید با یه ذره ابتکار(!)

_خانوم نمی شه اون یه ذره ابتکار رو از توش بردارید؟

_نه نمی شه...شما درس بخونید من براتون امتحان جبرانی هم می ذارم.

_خانوم حداقل امتحان رو بگیرید بعد حرف از جبران بزنید!

روز امتحان همین که وارد کلاس شدم ، دیدم نصف بچه های کلاس دارن پای تخته مسئله حل می کنن و گچ حروم می کنن.(خوب شد ناظممون هنوز نیومده بود.)

معلم ریاضی هنوز وارد کلاس نشده برگه های ریاضی رو پخش کرد.

سوال اول رو نصفه نیمه حل کردم...سوال دوم ، بلد نیستم!

نیم ساعت بعد

_خانوم سوال چهار یعنی چی؟

_یعنی تعداد جملات فرده.

_خانوم نمونه اش رو حل نکرده بودیما!

_اونو نمی شد حل کرد ، حالا یه ذره فکر کن.

یک ربع بعد

_خانوم سوال چهار یعنی چی؟

...

_خانوم سوال هشت اصلا جواب نداره...به نظرم غلطه ها!

_خانوم سوال پنجم اصلا جواب دقیقی نداره ها!

_بچه ها ، ساکت مثلا امتحانه ها.

صدای خنده توی کلاس پیچید.

_خانوم پانیذ می گه ۷۵/9 (از بیست(!))می شه...می شه ۲۵/0 بهش برسونیم؟گناه داره آخه.

_نترسید 9 به بالارو ده می دم!

_هورا!...حداقل نمی افتم.

نزدیکای زنگ تفریح

_بچه ها دیگه کم کم برگه هارو بدین.

_من که عمرا بدم هنوز 3 تا سوالم مونده بابا!

وقتی زنگ خورد همه با حرص برگه هاشون رو دادن.

_افتضاح بود!

_این که به جای یه ذره همش ابتکار بود.

_خداکنه ده شم.

_مامانم منو می کشه!

_بچه ها بریم تقاضا بدیم برای امتحان جبرانی!

 

                                     نوشته شده توسط دوست یک دوست

 

 





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : یک دوست ; ساعت 21:0 روز سه شنبه یکم اسفند 1385

تا حالا به این فکر کردی که همه چیز یه روز خاطره می شه؟... گاهی وقت ها به این فکر می کنم که هر حرفی که بزنیم می ره توی دفتر خاطراتا و برای همیشه اونجا موندگار می شه.

تو لبخند می زنی...گریه می کنی...دستمو می گیری...از ته دل می خندی...یا اون قدر ناراحت می شی که با هیچ کاری نمی تونم شادت کنم...همه ی ایناخاطره می شه.

روی دفتر خاطراتم دست می کشم ...بازش می کنم ، ورق می زنم ، دست خط آشنای خودم ، جوهر آبی،آبی فقط آبی.یه سری عکس که همشون خاطرن.نقاشی های مختلف و شعرهایی که از این ور اون ور جمع کردم.همه ی اینا خاطره شدن.

خاطره ی کلاس ها ی داستان نویسی ، مدرسه ، اضطراب ، صدای نفرت انگیز زنگ ساعت ، فیزیک (!)...ورق می زنم می رسم به روزی که فیزیک نخونده بودم و خداخدا می کردم از من نپرسه...اومد تو عدل اسم منو صدا زد، انگار که دنیا تموم شده باشه خودمو باختم.نتونستم جواب بدم و تحقیر شدم...ورق می زنم...روزی که کارنامه گرفتیم ، مسافرت با دوستان ، مرگ یه عزیز ، دلتنگی و حرفام با خدا،بازم ورق می زنم ، می رسم به یه فاصله ... جای خالیه ورق ها ... ورق ها رو پاره کردم.یاد اون روز می یوفتم ، عصبانی و ناراحت بودم. یه تلفیق وحشتناک از این دو کلمه، یادم می یاد که ورق هارو پاره کردم. همشون رو. پاره کردم اون قدر ریز که دیگه هیچ چی ازشون باقی نموند.آروم شدم خیال می کردم که تموم شده.اشتباه می کردم.خیال می کردم که این خاطره ها نابود شدن.اشتباه می کردم.خیال می کردم با حذف اونا از دفتر خاطراتم اوضام بهتر می شه.اشتباه می کردم.همه ی اینا خاطره شدن.

کاش می شد می تونستم خاطره هارو از ریشه بسوزونم.

 





دسته بندی :

لینک مطلب