همه می گن که من خیلی بدبینم.
می دونم از من بدت می آد، تو توی چایی من سم می ریزی، توی سوپ جوی من شیشه خرده می ریزی و آدامس بادکنکیت رو ته کفشم می چسبونی...می دونم از من بدت می آد ، سر درآوردن از همه ی این ها کار سختیه.
اما حالا دیگه می خوام کار رو تموم کنم ، با این که بهم لبخند می زنی اما می دونم از این نوشته هم بدت می آد ... آره می دونم که فقط می خونیش ، چون نمی خوای احساساتمو جریحه دار کنی اما به محض این که رفتم به زیپ شلوارم که بازه می خندی.
تو توی آب پرتقالم کثافت کاری می کنی ... می دونم! خودت رو به اون راه نزن.
می دونم...
می دونم!
می دونم.
داشتم با کامپیوتر آهنگ گوش می دادم تا مثلا ذهنم باز بشه که بتونم یه مطلب درست و حسابی برای وب "یک دوست" بنویسم ، ولی مگه می شد؟... هرچی ورق سیاه کردم ، دیدم توی همش یه جور نصیحت خوابیده. این بود که طبق عادت همیشگی توی دلم یه بهانه آوردم:"بس که از دست خودت شاکیی!"
شاکی؟...این چه طوره:"شاکی از خود!"
آخه من یه عادتی دارم،وقتی با خودم فکر می کنم،می شینم یه عالمه خودمو نصیحت می کنم...و کلی برنامه واسه خودم می چینم.بعدش هم همون طور که کاملا مشخصه دریغ از یک قدم در راه اون همه برنامه ای که واسه خودم چیده بودم!
بابا حیف اون همه وقتی که گذاشتی واسه فکر کردن!
راستی چرا عمل این همه سخته؟
ای وای!...مامانم داره صدام می زنه_مگه تو خواب نداری بچه؟
آره بهتره برم بخوابم که حداقل بتونم زود برم مدرسه که ریاضی هارو از روی دفتر بچه ها کپی کنم!
راستی یادم باشه از فردا خودم حلشون کنم...
نوشته شده توسط دوست یک دوست(همکار جدید)
این یه نقاشی نیمه کاره از دریاست که تابستون پارسال شروع کردم .
اینم یه داستان نیمه کارست که اگه راستشو بخوای موضوش یادم نمی آد.
اینم یه کارت تبریکه ، خودم درستش کردم ولی هیچ وقت نتونستم به اونی که دلم می خواست بدمش.
این یه ساز دهنیه قدیمیه...یه زمانی خیلی دوست داشتم بتونم باهاش ساز بزنم.
اینا همه وسایل یه آدم خیالبافه...
و اینم دفتر خاطراتمه...چیزای زیادی توش بود ولی خوب دیگه نیست.
اینم اسکیت منه...خیلی خوب و روونه ، خیلی دوسش داشتم یه زمانی کارهای دیدنی باهاش می کردم.
اینم دوچرخه ی منه...بابام برام خریدش وقتی کارنامم رو گرفتم.
اینا هم یه سری مجسمه های کوچیکن که با خاک رس درستشون کردم...یه زمانی خیلی قشنگ بودن.
اینا همه کار و بار یه دم خیال بافهآدم خیالبافه ... آدم خیالباف با آرزوهاش.
یه کتابخونه ی کوچیک هم دارم ، برای جمع کردن این کتابا تمام دارایی اون زمانمو دادم.
یه دوربین عکاسی هم دارم که اگه بخوای حاضرم بهت تخفیف بدم.
...
وقتی بمیرم ، مردم از یه عزیز از دست رفته حرف می زنن ، می گن ، اون هیچ وقت کاری رو که شروع کرده بود تموم نکرد ، اما من این نوشته رو که شروع کردم می خوام تمومش کنم.
آره ... اینا کار و بار یه آدم خیال بافه...
_ به این می گن مدل چهاروجهی ...
حرفای معلم شیمی از ذهنم فرار می کنه ، می خوام تمرکز کنم ... نه ، فایده ای نداره.
بی اختیار بر می گردم سمت دوستم. مچ دستشو نشونم می ده. از این فاصله خوب نمی بینم ، فقط چندتا خراش.
با حرکت لب می گم: چی شده؟
_ رگمو زدم.
دهنم وا می مونه:چرا؟
_ می خواستم ببینم چقدر درد داره.
_واقعا که دیوونه ای!
لبخند می زنه و جای خراشا رو زیر آستین مخفی می کنه.
سر زنگ ریاضی:
_ خانوم بگید دیگه!
_ چی رو بگم آخه؟
_ می گم که یه راهکار بدید به من ، حوصله ی من چند روزه خیلی سر رفته ، انگیزه ندارم
مثلا بگید وقتی همسن ما بودید چی کار می کردید؟... اصلا حوصلتون سر می رفت؟
_ نه حوصلم سر نمی رفت.
_ چی کار می کردید؟
_ حالا بذار تمرین حل کنیم می گم ، بعدا.
تمرین حل می کنیم بچه ها وقت آزاد می خوان.
_ حالا بگید دیگه.
یکی از بچه ها میگه : خوب می خوای رگتو بزن.
یکی دیگه می گه : از پنجره هم بپری بیرون بد نیستا.
کلاس از خنده منفجر میشه.
_ نه یه کار هیجان انگیز می خوام... من ماشین می خوام.
_فکر می کنی ماشین سواری خیلی هیجان داره؟
_ آره خیلی
_ فکر می کنی اوضات خوب می شه اگه ماشین داشته باشی؟ مطمئنم بعدش یه چیز دیگه می خوای.
داد می زنم: خوب کتاب بخون!
بد نگام می کنه ، ادامه می دم : یا داستان بنویس.
بدتر نگام می کنه.
زنگ کلاس می خوره.
یکی داد می زنه: برج میلاد! از اونجا بپر پایین.
صداها خاموش می شن ، همه ی فکرها می ره روی پرش از برج میلاد ... یکی زیر لب
میگه: به امتحانش می ارزه...
سلام بر همگی!
Valentineفردا
برای بعضی ها فردا روزه خیلی مهمیه...
همه ی آدم هایی که به یه نوعی به این روز اعتقاد دارن یا شاید بهتره بگم این روز واسشون مهمه ، برای کسی که خیلی دوسش دارن هدیه می خرن...خوب خیلی خوبه ، این جوری می تونی دوستیت رو به طرف مقابلت نشون بدی ، البته زیادم به این چیزا نیست ، چون دوستی چیزی نیست که بخوای با این چیزا به طرف مقابلت نشون بدی به قول بعضی ها دوستی باید حس شه.
حالا علاوه بر این روز ایرانی ها روز 29 بهمن رو به عنوان روز دوستی جشن می گیرن ... می بینید که تقریبا توی همه ی فرهنگ ها یه همچین روزی هست ، پس این درسته که دوستی یه اصل مهم توی زندگی همه است!
دوست...
این روز رو به همه ی دوست های خوب و دوست داشتنی تبریک می گم!
امیدوارم که دوستی هاتون همیشگی باشه و این روزا بهتون خوش بگذره!

فکر می کنم اسم "آنتونی رابینز" رو شنیده و کتاب هاشو خونده باشی. نظریات زیادی دربارش داده شده مثلا "فدرال اکسپرس" دربارش می گه: "آنتونی رابینز متفاوت فکر می کند و خدارا شکر که چنین است ، زیرا به ما نیز کمک می کند تا درباره ی همه چیز متفاوت بیندیشیم."فکر می کنم اگر تا به حال هم اسمی از او نشنیدی حالا فهمیدی که آدم متفاوتی بوده و چه خوب که یه آدم متفاوت مثل اون هست چون این طوری با دونستن کارها و حرف هاش می تونیم وسوسه شیم که متفاوت باشیم.
حالا قصدم از مطرح کردن این شخصیت اینه که می خوام از حرفاش الگو بردارم ، چون خیلی به حرف هاش ایمان دارم.
رابینز توی یکی از کتاب هاش می گه:" اغلب در زندگی اتفاقاتی روی می دهد که ما واقعا نمی توانیم آن ها را کنترل کنیم. شرکتی که در آن کار می کنید تصمیم می گیرد طرح تعدیل نیروی انسانی را پیاده کند و شما کارتان را از دست می دهید. همسرتان شما را ترک می کند.
یکی از اعضای خانواده بیمار می گردد و یا یکی از اقوام نزدیک فوت می کند. دولت یکی از برنامه هایی را که ما روی آن حساب می کردیم رد می کند.
در چنین شرایطی ممکن است احساس کنیم برای بهبود شرایط هیچ کاری از دستمان برنمی آید."
خوب تا همین جا ، بذارببینم چی فهمیدیم تا این جا من فهمیدم که برای همه ممکنه از این مشکلات پیش بیاد و من باید اول از همه موقع روبه رویی با چنین مشکلاتی فکر نکنم این ها فقط مختص منن. تو اگه در چنین اوضاعی گیر کنی احساس می کنی برای درست کردن اوضاع هیچ کاری از دستت بر نمی یاد؟...بذار ببینیم رابینز چی می گه: "شاید این را تجربه کرده باشید که گاهی برای یافتن شغلی جدید ، یا کمک به خانواده تان ، یا یافتن شریک مناسب برای زندگی ، یا حداقل این که احساس بهتری داشته باشید ، هرکاری از دستتان برمی آید ، انجام می دهید ، اما هیچ یک از این کارها فایده ای ندارد."
مطمئنم که همه ی ما در چنین شرایطی بودیم ولی چندتا از ما تونستیم با موفقیت خودمونو نجات بدیم...کم اند آدم هایی که با موفقیت این کارهارو انجام می دن چون می دونن باید چی کار کنن.
"وقتی روش جدیدی را امتحان کرده و حداکثر سعی مان را می کنیم ولی باز هم به نتیجه نمی رسیم اغلب از این که دوباره سعی کنیم می ترسیم.چرا؟"
چرا؟ واقعا چرا؟قبل از این که جواب رابینز رو برای این سوال بگم خودت فکر کن...منم می ترسم چون از این که دوباره شکست بخورم می ترسم چون نمی خوام که تلاشام بی نتیجه بمونن.
"زیرا همگی از درد کشیدن بیزاریم و هیچ کس نمی خواهد دوباره شکست بخورد."
این جواب رابینز بود ، همه همین عقیده رو دارن کم اند آادم هایی که نگران این چیزها نباشن هیچ کس نمی خواد تلاش کنه و آخرش هیچی گیرش نیاد اغلب ما بعد از چندتا تجربه ی ناموفق دست از تلاش می کشیم و سریع به این نتیجه می رسیم که هیچ راهی نیست.
"اگر خود را در موقعیتی یافتید که دیگر تمایلی به سعی و تلاش دوباره ندارید در واقع خود را درموقعیتی که "ناامیدی فراگرفته" نام دارد ، قرارداده اید. یعنی شما یاد گرفته اید یا به خود یاد داده اید که که نا امید هستید. خبر خوب این است که اشتباه می کنید. شما می توانید کاری کنید که وقایع رخ دهند. شما می توانید امروز با تغییر ادراک و اعمالتان هرچیزی در زندگیتان را تغییر دهید."
به نظرم اگه می خواید از این اوضاع خلاص شید باید اعتقادات منفیتون رو بریزید دور...خوب ریختید؟...اگه ریختید آماده اید بعدش باید بدونید که "گذشته ی شما لزوما آینده تان را نمی سازد. آنچه اهمیت دارد دیروز نیست،بلکه کاری است که هم اکنون انجام می دهید."
همه ی مردم میان به گذشتشون نگاه می کنن و میان مثلا درس بگیرن اگر بخوای این کار رو انجام بدی شکست می خوری باید روی چیزی که امروز قدرت انجامش رو داری تمرکز کنی تا نتیجه ی دلخواتو ببینی.
♣ نا امید نمی شوم ، زیرا با کنار گذاشتن هر اشتباه در واقع گامی به پیش نهاده ام ♣.
توماس ادیسون
به نام بهترین معنای بودن
سلام دوست عزیز
دلت می خواد بدونی من کیم؟دلت می خواد بدونی کیه که این متن هارو پست می کنه؟...خوب می تونم خودمو این طور معرفی کنم.
سلام... من یه دوست هستم... یه آدم که مثل خودت خیلی چیزها دیده و توی شرایط مختلفی بوده
اسم صفحه رو گذاشتم "ایمان" چون می دونم تنها آدم هایی توی این مسیر همراهم می شن که مزه ی ایمان واقعی رو چشیدن یا حداقل دوست دارن بچشن.
فکر باز کردن چنین صفحه ای موقعی به سرم زد که داشتم یه نامه ی الکترونیکی به یه دوست می زدم. بحث ایمان و قدرت فوق العادش پیش اومد، دلم می خواد یه روز همه به ایمان برسن ...آره می دونم سخته ولی مطمئن باش عملیه.
این اولین پٌسته نمی خوام زیاد طولش بدم...ولی دلم می خواد با حرفاتون و نظراتون همراهی شم تا آخرش با هم به یه نقطه برسیم که ارزش رسیدن رو داره.


