حرف های یک دوست(47)مسابقه
سلام بچه ها!![]()
دیروز بهم جایزه دادن.
پارسال توی یه مسابقه ی تصویرگری از قصه های قرآنی شرکت کرده بودم.
توی مرحله ی منطقه ای نقاشیم اول شد.
که چند هفته پیش یه جشنی به مناسبتش برگزار شد و بهم یه حوله لباسی سبز دادن.
یه مسابقه هم بعدش برگزار شد و اونایی که توی منطقه اول شده بودن رفتن مرحله ی استانی. دوباره یه نقاشی دیگه - این دفعه توی محل مسابقات کشیدم. - این نقاشی هم توی استان پنجم شد!
دیروز رفتم جایزه ی اونو بگیرم. یه جشن توی تالار فرهنگ بود.وقتی وارد سالن شد برای چند ثانیه حس کردم اشتباه اومدم!
می دونید چرا؟! چون همه ی خانم های اون جا و دخترا چادر داشتن.
من فقط مقنعه سرم بود.
اونم درست حسابی سرم نکرده بودم. سریع رفتم ته سالن نشستم.
انقدر دیر رسیده بودم که آخر مراسم بود و می خواستن جایزه هارو بدن!
آقایی که اسم برنده هارو می خوند نمی دونم به چه دلیل غیرقانع کننده ای اسم کوچیکه دخترارو نمی خوند!!
بعد از این که چندتا مرادی و محمدی و احمدی پیدا شد و مجبور شد اسم کوچیک رو بخونه گفت:"من واقعا معذرت می خوام اسم کوچیک رو می خونم!"![]()
بالاخره اسم منو صدا زدن. جایزه م یه کارت هدیه پونزده هزار تومنی بود.![]()
پی نوشت:دوستان عزیز لطفا از من شیرینی نخواین!
چون من شیرینی بده نیستم!![]()
یک دوست

