تبليغاتX
 حرف های یک دوست

حرف های یک دوست(44) هدبند!

امروز شنبه اول هفته ٬ با بدحالی تمام به امید این که  هم یه فرجی بشه واسه من که هیچی درس نخونده بودم ٬ هم به خوبی بگذره هم خوش بگذره ( چه توقعات جالبی! نه!؟ ) رفتم مدرسه.

با این طرز تفکر روزم رو شروع کردم و وارد مدرسه شدم. به محض ورودم با فاجعه ای بی نظیر روبه رو شدم و اون این بود که تقریبا همه ی بچه ها یه هدبند مشکی زیر مقنعه سر کرده بودن!!

من واقعا فکر نمی کردم که ممکنه حرف ناظم همه کاره ی مدرسمون این قدر تحویل گرفته شه!

ولی خب... واقعیت تلخ بود... مثل همیشه...

همه از ترس نمره ی انضباط!

ای خدااااا

دوباره من باید می رفتم دفتر ناظم مدسه مون(برای دفاعیه)

پشت بلندگو اسمم رو صدا زد و ازم خواست که توی دفترش منتظرش باشم.

با کمال خونسردی رفتم طبقه ی هزارم!(اغراق برای نشان دادن میزان استبداد!) و منتظر شدم. خودم رو برای هر سوالی که ممکن بود پرسیده شه آماده کردم.

ناظم: نگین تو چرا؟ تو چرا هدبند نزدی؟!؟!؟!؟

من: خانوم یه سوال دارم...

ناظم:بگو...(بسیار مشتاق!)

من: چه کسانی به ما نامحرم هستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ناظم: ... چطور؟(من من کنان!) خب معلومه مردها!

من: پس چرا من باید توی مدرسه ی دخترونه حجاب - اونم به این ابهت - داشته باشم؟؟؟؟

ناظم: خب پس دبیرای مرد چی؟ اونا...

من: من فکر می کنم شعورم در این حد باشه که بدون مقنعه جلوشون حاضر نشم!

ناظم: معلومه ٬ ولی خب اگه تو این کار رو انجام ندی بقیه هم از تو پیروی می کنن ٬ نمی شه که!

من: مسئله فقط من نیستم ... همه نباید این کار رو بکنن!

ناظم:نه! باید رعایت شه!! اسمتو نوشتم... حالا ببینم فردا چه جوری میای...

من:قول نمیدم! ببینم خدا چی می خواد! ببینم چی می شه!

نگین


 

نوشته شده توسط یک دوست در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 17:4 موضوع | لینک ثابت


حرف های یک دوست(43)دکمه های مانتوی فائقه!!D:

کلاس ما دقیقا بغل آزمایشگاه مدرسه س و از بخت و اقبال بلند ما ۱۴ نفر هم بیشتر نیستیم ٬ در نتیجه به کوچک ترین خواست معلمامون راهی آزمایشگاه میشم!

اون روز شیمی داشتیم. رفتیم آزمایشگاه تا درس جدید رو اون جا آزمایش کنیم. معلم مارو به سه گروه تقسیم کرد تا مثلا خودمون آزمایشارو انجام بدیم.ما (یعنی من ٬دوست جون ٬مهرناز ،سبا و فائقه) گروه اول بودیم. قرار شد اولین آزمایش رو ما انجام بدیم. تا مواد رو پیدا کنیم یه ربع طول کشید! همه هول بودیم! موقع ریختن مواد و آب توی لوله ها تنگ آزمایش کلللللی دردسر کشیدیم.

منم خیس شده بودم هم نارنجی!(از لطف هم گروهیام.)

خلاصه... به هر زحمتی بود. آزمایشارو انجام دادیم و واکنشارو نوشتیم.

بعدش شروع کردیم به شستن وسایل و آزمایشگاه رو بهم ریختیم!! معلممونم خونسرد داشت با مسئول آزمایشگاه صحبت می کرد. بالاخره وقتی کار شستن و تمیز کردن ظرفارو تموم کردیم ٬ برگشتیم کلاس.سر جاهامون نشستیم و معلم هم رفت تا در رو ببنده. همون موقع فائقه از بیرون با سرعت سعی کرد قبل بسته شدن در بیاد توی کلاس. ولی لایه در موند!! معلم سعی داشت در رو ببنده و اونم داشت له می شد!! مانتوش هم به دستگیره ی در گیر کرد و به دلیل شدت تلاش برای وارد شدن دوتا از دکمه های مانتوش کنده شد و افتاد روی زمین!! بچه ها اول با تعجب نگاش می کردن ولی چندلحظه بعد کلاس از خنده منفجر شد...

پی نوشت: روز جلسه ی اولیا و مربیان ٬ برای پدر و مادرها شیرینی و ساندیس تهیه کرده بودن که تلاش ما برای غارت اونا موقع زنگ تفریح به نتیجه ای نرسید!

 آوا


 

نوشته شده توسط یک دوست در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 19:28 موضوع | لینک ثابت


حرف های یک دوست(42)شروعی دوباره!

دوستای خوبم سلااااام!!

ما دوباره برگشتیم!

خیلی دلم واسه ی این جا و شما تنگ شده بود!

رفتم سراغ پرچونه ها(نویسنده های قدیمی) و ازشون خواستم دوباره همراهم شن ٬ همه موافق بودن! جز دوست یک دوست.

یه تغییرات کوچیک توی تیم به وجود اومده! مهرناز ٬ آوا ٬ آناهیتا و نگین(عضو جدید!!) جزء نویسندگان ثابت هستند! علاوه بر نویسندگان ثابت ٬ نویسندگان مهمان هم داریم که همین جا می خوام معرفیشون کنم!

فاطمه یکیشونه ٬ اگه پست های قبلی مارو دنبال کرده باشین حتما یادتونه که یه خاطره از تصادف با ماشین مامانش برامون نوشته بود!

آنا یکی دیگه از نویسندگان مهمانه! آنا هم تمام مدت توی پست های قبلی به اسم گیگیلی کامنت می ذاشت!

از همشون ممنونم که منو تنها نمی ذارن و همیشه کنارم هستن! خیلی دوستتون دارم دوستای خوبم!

آناهیتا چون دیگه توی کلاس ما نیست قراره خاطره هایی از کلاس خودشون برامون بنویسه با عنوان

" گزارش هایی از کلاس بقلی " !

امیدوارم بتونیم این جا خاطرات خوشی رو ثبت کنیم!

منتظر شماهم هستیم!

یک دوست


 

نوشته شده توسط یک دوست در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


حرف های یک دوست(41)

سلام دوستای خوبم

اومدم که خدافظی کنم.

می خوام این وبلاگ رو ببندم.

شاید یه روزی دوباره بازش کردم.

شاید...

از همه ی اونایی که توی این مدت همراهم بودن خیلی ممنونم. به خصوص فورگاتن ٬ پیمان ٬ داینای مهربون ٬ زمستونی ٬ بابک ٬ سیاوش ٬ کریزی و همه ی همکلاسیام.

از دوست جون (دوست یک دوست) ٬ آوا ٬ مهرناز ٬ آناهیتا  هم خیلی ممنونم که کمکم کردن.

خداحافظتون

یک دوست


 

نوشته شده توسط یک دوست در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 18:14 موضوع | لینک ثابت


حرف های یک دوست(40) کلاسای تابستونی هم تموم شد...

سلام!

مدرسه رفتن توی تابستون هم بالاخره تموم شد! نمی دونین چه عذابیه توی این گرما بری بشینی توی کلاسی که هر زنگش باید تند و تند جزوه بنویسی و مثال حل کنی و تست کنکور بزنی!

هزار ماشاءا... که مدرسه مثلا غیرانتفاعیه! از کولر درست و حسابی که خبری نیست! کولرمون هرچند وقت یه بار فوت می کنه که اونم بعد چند دقیقه نفسش می گیره.

کلاسمونم که توی زیر زمین مدرسه ست! دلمون خوش بود به این که یه سال ترقی کردیم مارو از این زیر زمین در میارن ولی خب ... زیادی دلمون خوش بود! حالا گرمارو تحمل می کنیم ٬ فوقش در اثر گرمای زیاد چرت می زنیم دیگه! ولی سر و صدا رو چی کار کنیم؟! سر و صدای چی؟؟ سر و صدای بچه ی فینگیلیه ی مستخدم همه کاره ی مدرسمون! اتاقی که توش زندگی می کنن دقیقا روبه روی کلاس ماست! نزدیکای زنگ دوم این بچه از خواب بیدار می شه و شروع می کنه به ونگ زدن! نمی دونین چه جوری هم ونگ می زنه!!! حالا اومدیم ونگ زدن این فینگیلی هم تحمل کردیم. مامانش نزدیکای ظهر جارو برقیشو روشن می کنه و این جوری می شه که دیگه صدای معلم به ما نمی رسه!!

ونگ زدن بچه و جاروبرقی مادر که تموم می شه مهموناشون از راه می رسن! اونم نه یکی ٬ نه دوتا ٬ ماشاءا... ایلی میان مهمونی!------>

خلاصه نمی دونین چه عذابی بود این یه ماه...

واقعا خدارو شکر که تموم شد!!

یک دوست


 

نوشته شده توسط یک دوست در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting